شاید یه جایی واسه نوشتن خاطره ها و رخدادهایی که میشه برای بقیه تعریف کرد :) ولی خب خیلی چیزها هم توی دلمه که فکر کنم جاش امنه .
جمعه 21 تیر ماه سال 1387 ساعت 10:11 PM

امروز خیلی خسته و کمی کلافه توی دفترم داشتم به کارهام می رسیدم که یکی از دانشجویان چینی اومد توی دفترم و چند تا سوال داشت. فکر کنم کم حوصلگی من تو پاسخگویی هام هم مشخص بود طوری که اون هم فهمیده بود. از من پرسید خسته ای؟ امروز سر حال به نظر نمیای. گفتم یک کم مال کم خوابیه وگر نه مشکلی نیست. خلاصه سوالهاش رو پرسید و رفت. چند دقیقه بعد دوباره صدای در اومد. همون پسر رو دیدم که اومده با یک لیوان قهوه در دست. گفت این قهوه رو بخور حالت جا میاد. یک لبخند هم روش زد و بهم داد و رفت. همونجا احساس کردم که خستگی اون روز از تنم در اومد. گاهی اوقات فکر می کنم لازم نیست برای اشاعه عشق بین همدیگه لازم باشه به فکر کارهای خارق العاده باشیم، بلکه همین که احساس رو به هم منتقل کنیم که وجود همدیگه برامون مهمه بهترین وسیله برای انتشار امواج محبت و دوست داشتنه.





provided by flash-gear.com