شاید یه جایی واسه نوشتن خاطره ها و رخدادهایی که میشه برای بقیه تعریف کرد :) ولی خب خیلی چیزها هم توی دلمه که فکر کنم جاش امنه .
شنبه 15 تیر ماه سال 1387 ساعت 08:32 AM

امروز به سالها قبل رفتم. نزدیک 14 سال پیش و نواری که دوستی به من داد تا برای اولین بار با استاد شجریان ارتباط ملموسی پیدا کنم. برای نوجوانی 14 ساله شنیدن آوازهای استاد کمی سنگین و بعضا خسته کننده. اما صدای رسای استاد در «یاد ایام» و تصنیف به یاد ماندنی یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم برایم نقطه آغاز وصل با موسیقی اصیل ایرانی از طریق استاد بود. در همان موقع کلیپی هم از تلویزیون با مضمون جنگی با همین آهنگ پخش میشد که حال دو رزمنده ای را نشان می داد که دوران کودکی را به خاطر می آوردند. در همان موقع استاد شجریان نامه تاریخی اش به آقای لاریجانی نوشت و از او خواست که هیچ یک از کارهایش به غیر از ربنا در رادیو و تلویزیون پخش نشود. خواسته ای که هرگز به طور کامل اجرا نشد.

امروز بعد از 14 سال از آن روزها بار دیگر همان آلوم را در فضایی متفاوت و با احساسی متفاوت گوش دادم و شعرهایی که اکثرا در حافظه ام بود را هم نوا با استاد زمزمه می کردم.

 

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار

پای آن سرو روان اشک روانی داشتم ...

 

 

 

زیبا بود و دلنشین. اما دلنشین تر زمانی بود که تصنیف انتهایی این آلوم را بعد از سالها شنیدم و زمزمه کردم. اشعاری از بابا طاهر:

 

به قربون خم زلف سیاهت

فدای عارض مانند ماهت

ببردی دین فائز را به غارت

تو شاهی خیل مژگان‌ها سپاهت

خودم اینجا دلم در پیش دلبر

خدایا این سفر کی می‌رود سر

خدایا کن سفر آسون به فائز

که بیند بار دیگر روی دلبر

آخ که این دو بیتی آخر چسبید. مرتب بیت اول را زمزمه کردم و تا ساعاتی ورد زبونم بود که «خدایا این سفر کی می رود سر...»

 





provided by flash-gear.com