سالهای نه چندان دور که در یکی از مراکز تحقیقاتی مخابراتی دولتی ایران مشغول به کار بودم، یادم هست که کارمندی داشتیم که جمعدار بود. از اون آدمهای شارلاتانی بود که بلد بود کلاغ رو رنگ کنه جای طوطی آب کنه. هر روز به هر بهانه ای شده جیم میشد و پی کارهای شخصی اش بود. ته ریشی داشت و ظاهر موجهی هم داشت که طرف مثلا مومن و اسلامی است. ااز قضا هم ین آقای جمعدار، بسیار با من میونه خوبی داشت و هر چیزی که می خواستم سریع برام فراهم می کرد.
آقای جمعدار زمانی که می دید ما به اینترنت سریع دسترسی داریم و از مزایای اینترنت سریع مطلع شد، علیرغم اینکه فرق کامپیوتر و گوشت کوب رو نمی دونست اینقدر رفت پیش رئیس روضه خوندن که من کامپیوتر می خوام. هر چقدر رئیس می گفت که کامپیوتر برای چی می خوای، می گفت که می خوام نرم افزار جمعداری بریزم روش و کارها رو کامپیوتری کنم. خلاصه که اینقدر بالا و پایین رفت تا برای خودش یک کامپیوتر قدیمی دست و پا کرد. بعد هم سریع اینترنتش رو به پا کرد و دیگه هر روز توی سایتهای خبری و سرگرمی ولو بود. البته ظاهر رو حفظ می کرد که آره مثلا دارم نرم افزار یاد می گیرم!
بعد از یک مدتی دید که وقتی صفحه مونیتورش رو بقیه ببینند راحت نیست و میزش رو یک جوری چرخوند که نمیشد صفحه مونیتورش رو دید. دیگه از اون روز به بعد همه اش سرش به مونیتور گرم بود و ما می دیدیم ساعتها خیره به صفحه مونیتور بود و میشد حدس زد که محو چه کارهایی است. از اینترنت نسبتا بدون فیلتر اونجا استفاده می کرد و هر روز از صبح تا شب عکس ها و فیلمهای غیر اخلاقی بود که تماشا می کرد. خلاصه وضعیت طوری شده بود که همه بهش شک کرده بودند. یک روز این آقا تیزه که از صبح مشغول باز کردن صفحه های مختلف بود، تصمیم گرفت برای رد گم کردن یک صفحه باز کنه که بگه آره من کارهای غیر اخلاققی نمی کنم. یک محققی توی اون بخش بود که استاد دانشگاه امام حسین بود. مرد موقر و خیلی خوبی بود (و انشاالله هم که هست من مدت زیادی است از ایشون خبری ندارم) این آقای جمعدار شروع کرد با این آقای استاد راجع به بیک ایمانوردی و فیمهاش صحبت کرد و گفت که اخیرا بیک ایمانوردی فوت شده. بعد برای شاهدش گفت آقای دکتر اجازه بدین صفحه اش رو نشونتون بدم. مونیتورش رو چرخوند و صفحه خبرش رو توی گویا که آورده بود صفحه اول رو نشون داد. در همین حال که داشت راجع به بیک ایمانوردی صحبت می کرد یکی از صدها صفحه ای که زیر این صفحه باز کرده بود یک دفعه یک pop-up جدید باز کرد از یک عکس تبلیغی مستهجن. رنگ از روش پرید. اومد پنجره رو ببنده زد پنجره خبر بیک ایمانوردی رو بست و همینطور اون زیر پنجره سایتهای مستهجن بود که بر ملا شد. این آقای دکتر فقط سرش رو انداخت پایین و رفت سر جاش و این آقای جمعدار هم با ضورتی سرخ کامپیوتر رو جمع و جور کرد. خلاصه که بعدا رئیس دستور داد کامپیوترش رو بچرخونه که دیگه از این کارا نکنه اما خب دیگه آبی بود ریخته شده بود.
... و یک سال از آن مصیبت باورنکردنی گذشت و هنوز با یاد آوری روزهای با هم بودن نمی توانم جلوی گریه کردنم را بگیرم. هنوز باور نکردنیه و صدایش توی گوشم است...روحش شاد. آهنگ وداع مهستی را تقدیم می کنم به روح پاک شروین.
وقتی رفتی همه چی رفت
حتی لبخند گل یاس
توی سینه بی تپش شد
اونهمه قلب پر احساس
نه لبت به خنده وا شد
نه وداعی کردی با من
درد و نفرین در سفرهات سفر همیشه رفتن
در قفای رفتن تو همه پلها شکستن
به عزای رفتن تو همه به گریه نشستن
تو کجائی که ببینی چه دلایی با تو هستن
می دونم تو قطره نیستی
که بری گم بشی در رود
برای روح بزرگت
مرگ تو تولدی بود
نه با این رفتن تو رفتی
نه با این مردن تو مردی
اون صدای جاودانه بگم از کی می خوندی
در قفای رفتن تو همه پلها شکستن
به عزای رفتن تو
همه به گریه نشستن
تو کجائی که ببینی چه دلایی با تو هستن
کیوی یادآور میوه خوشمزه ای است که رویه اش من رو به یاد موکت می اندازه. علاوه بر آن کیوی نوعی از پرنده بدون بال است که در زلاندو زندگی می کند. اما کیوی اسم شخصیت کارتونی در انیمیشن کوتاهی از دانی پرمدی هم هست. در این انیمیشن کیوی رویای پرواز دارد و این رویا را سر انجام به گونه ای دیگر در پرواز بر فراز درختان تجربه می کند. این انیمیشن کوتاه نشان می دهد «مهم نیست چقدر رویاهایمان سخت و دست نایافتنی هستند، بلکه باید بدانیم چه چیزهایی ما را از دست یافتن به آنها محروم می سازد.» دیدن این انیمیشن کوتاه برای تقویت انگیزه و نقش اراده در دست یافتن به اهداف زندگی را توصیه می کنم.

دو روز پیش درست قبل از بازی ایران و امارت خبر استعفای قطبی شوک بزرگی بر بدنه فوتبال ما بود. هر چند که رفتن جنتلمن فوتبال ما برایم ناراحت کننده بود، اما قطبی باید می دانست که خود کرده را تدبیر نیست. قطبی در توهم دشمن خیالی بود در حالیکه مساله از آغاز فصل و رها کدن تیم در دورا آماده سازی آغاز شد. قطبی که به خوبی یکی از مسکلات اصلی تیمش را در دفاع چپ می دانست در دوران یارگیری به هیچ عنوان به رفع کردن این مساله نپرداخت و با عوض کردن بازیکنان و گماردن آنها به صورت آزمون و خطا قصد داشت از بازیکنان غیر تخصصی دفاع چپ بسازد که بسیار ناممکن می نمود.
قطبی متاسفانه نتوانست ترکیب تیمش را خوب بشناسد و مدام در حال تعویض بازیکنان در نقاط مختلف بود. او نتوانست از ستاره های بزرگی چون محمد، زارع، پتروویچ و توره در روند هجومی تیمش به خوبی بهره بگیرد و نتیجه این شد که پرسپولیس در هفته چهاردهم با 4 شکست مواجه شده بود و اکثر پیروزی ها شکننده و بدون برتری مطلق بود.
قطبی این شانس را داشت که دستیارانش را خودش انتخاب کند اما به غیر از مارکو که نیمی از قراردادش را در برزیل سر کرد، به آنچه باشگاه برای او گمارده بود اکتفا کرد تا باز هم قطبی بازنده شود. قطبی مانند قهرمان آغاز نکرد و انتظار داشت پیروز باشد. شاید گاهی مشکلاتی وجود داشته باشد اما به نظر نمی آمد امسال مشکلات مالی همراه تیم باشد. قطبی بازیکنان را به رفتار غیر طبیعی در بازی صباباتری متهم می کند اما از خودش نمی پرسد که چرا در تمام بازی های قبلی هم تیمش وقتی جلو بود به شدت تحت فشار قرار داشت. ایا آنجا هم واقعا بازیکنان غیر طبیعی بودند؟
روزی که قطبی رفت باور داشتم که جایی بهتر از رسپولیس برایش وجود ندارد و روزی که برگشت امیدوار بودم که با قدرت شروع کند اما هرگز این کار را نکرد تا قصه امپراتور کوچک خیلی زود به فراموشی سپرده شود. خداحافظ امپراتور کوچک.
من پر از تلاطمم. پر از انتظاری بی انتها و به امیدی اندک که مرا فرا گیرد. از این انتظار سخت هرگز نهراسیده ام اما کم کم حس می کنم فرسوده شده ام و هر روز بیشتر می فهمم می کنم طاقتم برای دوری چشمانت کمتر شده است. هر روز احساس می کنم بدون تو سالی گذشت و در انتظار روزی دیگر سالی دیگر باید به انتظار بنشینم.
از تقدیرم بی خبرم ولی تسلیمم. به هر آنچه که می برد راضیم اما بدان از نبودنت هرگز راضی نبوده و نیستم.
دلم تنگ است. تنگِ تنگ. برای دستان مهربانت، برای چشمان زیبایت و برای گیسوان سیاهت. چگونه بگویم که دیگر همه چیز برایم بدون تو زشت و خسته کننده شده است و انتظار تو را می کشم که چون کیمیایی این زندگی مرده را زنده کنی. زیبای من! در عمق هر چیزی فقط تو را می بینم و در قالب هر چیز فقط تو را متصور می شوم. ای کاش زودتر رویاهای من مجسم شوند. ای کاش زودتر دستانت را بار دیگر لمس کنم و بار دیگر فرصت داشته باشم بر صورت ماهت بوسه ای بزنم. من از صبر لبریزم. لبریزِ لبریز. دیگر حتی یک قطره که هیچ، ذره ای هم جا ندارم. خودم هم نمی دانم چگونه روز را شب می کنم و روز را شب. فقط این را می دانم که این بار که زمستان به سر آید و این بار که بهار بیاید من باید کنار تو باشم تا با هم نظاره گر شکوفه کردن درختان باشیم. ای کاش زودتر از آمدن بهار بیایی و زمستان سرد من را گرم کنی. گرمِ گرم.
شاید وقتی از سرعت صحبت میشه معمولا مسافت طی شده در واحد زمان در ذهنمون تداعی بشه. مثلا سرعت متوسط یک دونده سرعت یا ماشین یا هواپیما رو میشه با مقدار مسافت طی شده بر زمان طی شده محاسبه کرد.اینها پارامترهای فیزیکی ملموسی هستند که با کمک وسایل اندازه گیری عادی قابل اندازه گیری هستند. اما بعضی چیزها مانند نور یا امواج الکترومغناطیس آنقدر سریع هستند که با اندازه گیری های فیزیکی معمولی نمی توان آنها را اندازه گیری کرد. مثلا اگر در فاصله بین دو نقطه که ۱۰ کیلومتر هستند بایستیم و نوری را روشن کنیم و منتظر طرف دوم شویم تا آنرا دریافت کند، باید زمان سنج ما دقت ۳ میکروثانیه داشته باشد و علاوه بر آن شخص اندازه گیر باید توانایی اندازه گیری این ۳ میکروثانیه را داشته باشد. همواره برای من جالب بود که سرعت نور چگونه اولین بار اندازه گیری شد و چه کسی موفق شد اولین بار آنرا با دقت نسبتا خوبی اندازه گیری کند. جواب این کنجکاوی را در زمان دبیرستان با خواندن مقاله ای که یادم نیست کجا دیدم را پیدا کردم. طبق انتظارم اولین تلاشها برای اندازه گیری سرعت نور از روشهای مستقیم و اندازه گیری فاصله زمان طی شدن نور بر روی کره زمین آغاز شده بود و اتفاقا گالیله معروف هم از اولین کسانی بود که این آزمایش را بر روی چراغ فانوس دریایی که حدود ۳ کیلومتر از آن فاصله داشت انجام داد و تنها به این نتیجه رسید که سرعت خورشید ۱۰ برابر بزرگتر از سرعت صوت است در حالیکه می دانیم تقریبا سرعت نور یک میلیون برابر سرعت صوت است. اما برایم بسیار جالب بود که اولین اندازه گیری نسبتا دقیق که منجر شد سرعت نور را حدود دو سوم سرعت واقعی آن اندازه گیری کنند، به اواسط قرن هفدهم (حدود ۳۵۰ سال پیش) توسط ستاره شناس دانمارکی باز می گردد. اول رومه که مشغول بررسی قمرهای مشتری بود متوجه شد که با توجه به موقعیتهای مختلف زمین و مشتری زمانی که طول می کشد تا قمر آن یک دور کامل به دور مشتری بگردد تغییر می کند. شکل زیر را که از صفحه مربوط به این ستاره شناس در ویکی پدیا برداشته ام نشان می دهد که اگر زمین در موقعیت H باشد زمانی که قمر به دور مشتری می زند کمتر از زمانی است که در موقعیت K یا F باشد. این یعنی که این اختلاف زمانی مشاهده شده ناشی از تاخیر زمانی است که نور باید مسیرهای LK یا GF را طی کند. بر این اساس رومه توانست سرعت نور را حدودا ۲۲۰۰۰۰ کیلومتر بر ثانیه گزارش کند که اولین و دقیق ترین مقدار اندازه گیری در زمان خودش بود.
همیشه که فکر می کنم می بینم کوچکترین اتفاق مثبتی که در زندگی ما می افتد و به موفقیت یا درجه ای نائل می شویم بنا بر میزان افتادگی مان آنرا با بقیه تقسیم کنیم. مثال در این باره زیاد است. گرفتن مدرک تحصیلی بالا، خریدن خانه بزرگتر، خریدن ماشین شیکتر و ...
این موفقیت ها می توانند معنوی تر هم باشند مثلا پزشکی که جان مریضانش را نجات می هد و یا سربازی که به جنگ می رود. در ضمیر ناخودآگاه ما، همیشه این قضیه وجود دارد که در مقابل خدمتی که انجام می دهیم اگر پاداش مادی هم نمی گیریم اما دوست داریم قدر ما را به خاطر خدماتمان بدانند. اینها کمابیش در همه وجود دارد و من در خودم بارها مشاهده کرده ام.
اما دوست بسیار بزرگواری دارم که خیلی گاه به گاه می بینمش و الان مدت نسبتا طولانی است ندیدمش. چند روز پیش در مراسمی کسی را دیدم که دوست ما را می شناخت و از خوبی های دوست ما گفت و از اینکه چه انسان فداکاری است و نهایتا متوجه شدم که این دوست بزرگوار ما جانباز شیمیایی است. با شنیدن این جمله دود از سرم بلند شد که این همه مدت این بزرگوار را می شناختیم و خبر نداشتیم که ایشان جانباز شیمیایی هستند. آن شب چشمانم پر از اشک شد و بزرگی اش افتخار کردم و به کوچک بودن خودم بیشتر پی بردم. نا خود آگاه یاد فیلم آزانس شیشه ای افتادم و قهرمان داستان «عباس» و آن دیالوگ ماندگار:
-...حاجی من با خدا معامله کردم نه با بنده های خدا. اینا رو ولشون کن برن. من با خدا معامله کردم...
این دوست ما آنچنان هدفش برایش مهم بوده و هست که حاضر نبود آنرا به جز کسی که او میثاق بسته بود بازگو کند. در نزد خودم بسیار تحسینش کردم و برایش آرزوی سلامتی و طول عمر زیاد کردم. خدا همواره حافظ و پشتیبانش.