امروز صبح پرواز برگشتم از وینیپگ به تورنتو معلق شده بود و ما هم که بی خبر به فرودگاه اومده بودیم فهمیدیم که زودترین زمانی که می تونیم بریم سمت تورنتو 6 ساعت بعده. این 6 ساعت زمان خوبی بود که یاهو مسنجر رو بعد از مدتها به صورت قابل رویت اجرا کردم و با تنی چند از دوستان قدیمی که خبری ازشون نداشتیم گپی زدیم. شکر خدا همه خوب بودند و بعضی هاشون ازدواج کرده بودند و هر کدوم خلاصه یه جوری از زندگی لذت می بردند. برنامه نود هم قسمتی از ضیافت امروز ما در فرودگاه بود و صد البته همسر عزیزم هم نقش به سزایی در سرگرم کردن من در این ساعات از طریق یاهو مسنجر داشت. الان هم که این چند خط رو از فرودگاه وینیپگ می نویسم، قراره تا نیم ساعت دیگه سوار هواپیما بشیم.
تا بعد
امسال درست بعد از یک سال دیگر به وینیپگ آمدم. برایم خیلی چیزها زنده شد. نه تنها خاطرات مسافرت پارسال و حضور چند ماهه ام در دو سال قبل بلکه گذر زمان را حس کردم. گذر ده سال از زندگیم را در این مسافرت اخیر حس کردم و با وجود اینکه حس گذر زمان، معنای گذران از جوانی را به یاد می آورد اما یاد آور لحظاتی است که به جزو بهترین لحظات زندگی من بودند. همین خاطرات و شاهد رفتن دوستان دور و آشناست که من را مجاب می کند قدر لحظات با هم بودن را بیشتر بدانم که به قول خیام
پر کن قدح باده که معلومم نیست این دم که فرو برم برآرم یا نه
خیلی جالب بود که در آستانه کریسمس بهترین هدیه ام رو گرفتم. به قول یکی از بچه ها سانتا کار خودش رو کرد. خیلی خوشحالم. همین.
امروز افسر خانوم هم رفت. پیرزن دوست داشتنی فامیل امروز از میان ما رفت. زمستان امسال خیلی بد شروع شد. یکی با مرگ یکی از همکلاسی های دبیرستان و بعد رفتن افسر خانوم. خدا هر دو را رحمت کند.
امروز طوفان عجیبی از برف بود. توی راه برگشت از دانشگاه رادیو این آهنگ رو گذاشته بود. اون موقع که نه ولی الان از پشت پنجره داخل اتاق گرم گوش دادن آهنگ و تماشای برف مزه میده. البته همراه با یک فنجان قهوه داغ.
Oh, the weather outside is frightful,But the fire is so delightful,And since we've no place to go,Let it snow, let it snow, let it snow. It doesn't show signs of stopping,And I brought some corn for popping;The lights are turned way down low,Let it snow, let it snow, let it snow. When we finally say good night,How I'll hate going out in the storm;But if you really hold me tight,All the way home I'll be warm. The fire is slowly dying,And, my dear, we're still good-bye-ing,But as long as you love me so.Let it snow, let it snow, let it snow.
ال کلاسیکو چیزی ورای فوتبال است. نمادی از جنگ دو گروه، دو منطقه، دو طرز تفکر و دو جور حکومت. جنگی است میان دو ایالت کستایل و کاتالونیا. جنگی است میان دو شهر بزرگ مادرید که روح پادشاهی در آن حکمفرماست و شهر بزرگ بارسلون که نمادی برای جمهوری خواهی است. این جنگ و رقابت دو تیم ریشه های تاریخی به گذشته دارد. در قبل از جنگ جهانی و زمانی که حکومت ژنرال فرانکو با مرکزیت در مادرید نمادی از دیکتاتوری در اسپانیا بود، جمهوری خواهان اسپانیا با تجمع در بارسلون به مخالفت با این دیکتاتوری می پرداختند. زمانی که باشگاه رئال مادرید توسط پادشاه خریداری شد دیگر بازی بین بارسا و رئال یک بازی فوتبال نبود. در بطن آن جنگی بین سلطنت طلبان و دموکراتها بود. سالهای سال از بازی های حساس این دو تیم می گذرد و هر بار شاهد یک بازی حساس و دیدنی از این دو تیم هستیم. بارسا این بار در ورزشگاه زیبای نیوکمپ و به رهبری کاپیتان منضبط سابق خود و مربی کنونی اش پپ گواردیولا به مصاف رئال بحران زده ای می رود که از 4 بازی اخیرش در لالیگا 3 تای آنرا واگذار کرده است. این در حالی است که بارسلونا به قدرت هر چه تمامتر تیمهای مختلف را شکست داده و در دو هفته اخیر تیمهای سوم و پنجم جدول را با نتیجه های خیره کننده 4-0 و 3-0 شکست داده است. تفاضل گل این تیم رویایی اکنون و در پایان هفته چهاردهم 35+ است و خط دفاع این تیم تنها 9 گل را پذیرا بوده است. فردا روز بسیار سختی برای بازیکنان رئال خواهد بود. اگر اتفاق خارق العاده ای نیفتد بارسلونا این بازی را خواهد برد اما هیچگاه در ال کلاسیکو تیمی از پیش برنده نیست و این تنها آفتی است که شاید به جان بازیکنان بارسا بیفتد که رئال را دست کم بگیرند. به امید یک بازی سراسر هجومی و زیبا.
چند وقت پیش به قدرت ایمان فکر می کردم. به بزرگی خداوند باور واقعی داشتن. هر باری که داستان ابراهیم (ع) و ذبح فرزندش را مرور می کنم باورم نمی شود که یک انسان می تواند به منتهایی از ایمان برسد که حتی در برابر اجرای دستوری چون ذبح فرزندش تردیدی نمی کند. حتی اینکه فرزندی که خدا در کهنسالی به او عطا کرده باشد. باور واقعی اینکه مالک حقیقی چیزی نیستیم و اوست که می خواهد به قول دوستی «اوست که فرمان می دهد»، باوری بس عمیق است که شخصا حتی در لایه های سطحی آن در هنگامه عملی سخت دچار تردید و تزلزل می شوم. در روز عید قربان، از خدا می خواهم دلهایمان را پر از ایمان کند. عیدتان مبارک