زاهد ظاهر
پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما
هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
بنده ی پیر
خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف
شیخ و زاهد گاه هست گاه نیست
هر چه هست
از قامت ناساز و بی اندام ماست
ورنه تشریف
تو بر بالای کس کوتاه نیست
این چه
استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه
زخم نهان هست و مجال آه نیست
چیست این
سقف بلند ساده بسیار نقش
زین معما
هیچ دانا در جهان آگاه نیست
از اینجا با صدای استاد گوش کنید
تقدیم به زهرای خوبم، در سالروز تولدش
ما در این شهر غریبیم و در
این ملک فقیر
به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
در آفاق گشادست ولیکن بستست
از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر
من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر
از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر
گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشد
ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر
در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی
باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر
این حدیث از سر دردیست که من میگویم
تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر
همیشه در فرهنگ شرقی فرهنگ احترام و قدردانی از کسانی که به آنان ارادت داری را ستوده ام. هم اتاقی چینی الاصلی دارم که مدتی بود کامپیوترش را از اتاق به جای دیگری برده بود و برای پرینت گرفتن از من خواهش کرده بود که تا اکانت جداگانه ای برایش روی کامپیوتر خودم درست کنم تا مواقعی که من نیستم بتواند از کامپیوتر من استفاده کند. هفته پیش جمعه صبح که من در اتاق نبودم برای پرینت کردن وارد اکانت خودش شده بود و بخاطر هنگ کردن کامپیوتر در حین پرینت کردن مجبور شده بود کامپیوتر را خاموش و روشن کند. این حرکت باعث شده بود تا تمام برنامه های در حال اجرای من بسته شود و عملا مقداری از اطلاعات ذخیره نکرده را از دست بدهم. آنروز خیلی از دستش ناراحت شدم ولی همانروز بخشیدمش و مساله تمام شد. امروز صبح که وارد اتاق شدم دیدم که روی میزم یک کارت با یک کادو هست. کار ریموند بود که با آن کار عذر خواهی کرده بود و یک هدیه چینی را همراه کارت داده بود. حرکت ریموند خیلی تاثیر خوبی روی من گذاشته بود. هر چند که مساله را کاملا فراموش کرده بودم اما از این حرکتش که برخاسته از فرهنگ شرق است به وجد آمدم. واقعا از حرکت بزرگوارانه ریموند یاد گرفتم که باید از خطاهای همدیگر زود گذشت کنیم و به همدیگر بفهمانیم که اگر هم آزاری از ما به دوستان و اطرافیانمان می رسد سهوی است و می توان با معذرت خواهی ساده به دوستان بفهمانیم که نمی خواستیم به او آزاری برسانیم.
لذت خوردن قهوه در طی روزهای بسیار شلوغ که در آخرش انرژی زیادی برای آدم باقی نمی گذارد، وصف نا شدنی است. از مضرات قهوه زیاد نمی دانم اما این را می دانم اینجا با قهوه، زندگی را بیشتر دوست دارم. همانطوری که در ایران با چای دم کردنی. دوستی به من می گفت که مردم در کانادا نسبت به ایران قهوه را بیشتر دوست دارند چون از شدت کار روزانه با خوردن قهوه می کاهند!! این حرف برایم خنده دار بود به طوری که یک ساعتی برایش بحث کردم که مردم اینجا قهوه می خورند چون به عادت روزانه شان تبدیل شده و گر نه آدم ها در روز نسبتا کم کار می کنند (در مقایسه با جایی مثل آمریکا) و همان لذت خوردن قهوه است که باعث می شود جلوی کافی شاپ ها صف های طویلی از آدم تشکیل شود و گرنه سرعت زندگی آدمها در اینجا بسیار پایین است و همه با طمانینه خاصی کارشان را پیش می برند.
امروز خیلی فضای فوتبال رمانتیک شده بود. اول مصاحبه ای از مایلی کهن در اومد که گفته بود من بابت اظهاراتم از قطبی عذر خواهی کردم و در خبر دوم هم آمده بود که علی دایی و قلعه نویی با وساطت سردار بابایی اشتی کردند و در این مراسم مقداری هندوانه حواله زیر بغل یکیدگر کردند! اینکه تا چه موقعی این دوستی ها به جا می ماند معلوم نیست ولی انجام همچین کارهایی برای ما ایرانی ها که احساساتی هستیم می تواند آموزنده باشد و تا حدی خاطرات تلخ دادگاه و شکایت و مصاحبه بر علیه یکدیگر را در ذهنمان پاک کند.
آخ که چقدر کیف میده در حالی که عصر شده و خسته و کوفته و کلافه هستی و حال هیچ چیزی رو نداری بهت یک پیشنهاد فوتبال بشه روی چمن مصنوعی. جای فکر کردن برای آدم نمی ذاره. خیلی زود خریدن یک جفت کفش و بعدش هم حضور در زمین. چقدر لذت داره که بعد از مدتها بتونی از اون شوتهای پر قدرت بزنی و تماشا کنی توپ به سمت دروازه بره. هر چند هیچ کدومش هم گل نشه. الان آروم آروم هستم. مثل یک نوزادی که بعد از خوردن شیرش خوشحال خوشحال به نظر می رسه و آروم خواب داره به چشمهاش فشار میاره تا اونا روی هم بذاره ولی مقاومت می کنم تا این چند خط رو بنویسم و بعد بخوابم.
پ.ن. این هفته هفته خوب فوتبالی برای کشورمان بود. حضور نوجوانان کشورمان در فینال قهرمانی آسیا، بازیهای زیبای تیم ملی فوتسال و شکست سرافرازانه و پیروزی بر کره شمالی. البته این آخری با شانس بود ولی هر چه بود خوشایند بود.به همه تبریک میگم
امروز روز شکرگزاری است(Thanksgiving Day). خانواده ها دور هم جمع میشن و به شکر آنچه دارند با هم شام می خورند و از نعمات خدایشان تشکر می کنند. چقدر جای چنین روزی در تقویم ایرانی خالی است. هر چند هر روز و هر ساعت باید شکرگزار آنچه داریم باشیم اما خیلی خوب است که به طور نمادین روزی را برای آن اختصاص بدهیم و شکر کنیم آنچه داریم و آنچه دوست داریم داشته باشیم را از خدا بخواهیم. شکر کنیم نعمت سلامتی را و قدر بدنیم موقعیتمان را.
"...هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب..."
چند تا چیز رو می خواستم بنویسم ولی وقت نمی شد. همه رو یک جا می نویسم.
اول از همه علی کریمی و خداحافظی از تیم ملی. علی کریمی یک بازیکن بی نظیر در تاریخ فوتبال ما بود که شاید هرگز شبیهش را هم نتوانیم تا سالها در فوتبالمان پیدا کنیم. علی کریمی در کنار ویژگی های بارز تکنیکی اش، یک ویژگی بارز دارد و آن حس بلند پرواز نبودن است. علی کریمی در دوران اوجش وقتی از اسپانیا و امارات پیشنهاد داشت پیشنهاد اماراتی ها را پذیرفت و بعد ها هم که به بایرن مونیخ رفت بعد از یک سال اشباع شد. کریمی بعد از بازگشتش به فوتبال قطر نشانی از کریمی گذشته نداشت اما بازگشتش به پرسپولیس نقطه عطفی برایش بود با ارائه بازی های درخشان در مقابل استقلال و ابومسلم علی دایی را مجاب کرد که او را به تیم ملی دعوت کند. اما چرا خداحافظی کرد را باید در بغض نهفته ای که نسبت به مهدی تاج، علی دایی و به طور کلی فدراسیون داشت عنوان کرد. علی کریمی با بی مهری از تیم ملی کنار گذشاته شد بی آنکه از او دلجویی شود. حالا هم کریمی احساس می کند شاید دعوت شدنش برای آرام کردن اذهان عمومی بوده و عملا جایی برای او در ترکیب اصلی تیم وجود ندارد. پس ترجیح می دهد خداحافظی کند اما غرورش را نشکند. به علی کریمی حق می دهم ناراحت باشد اما واقعا حیف و صد حیف که علی کریمی را با پیراهن سفید تیم ملی نمی بینیم. یادش به خیر وقتی با پا به توپ شدن علی کریمی استادیوم نیم خیز می شد و با هر دریبل تماشایی اش هلهله ای روس سکو ها به پا می شد. جای شکرش باقی است که در پرسپولیس هست و هنوز می توانیم از تماشای تکنیک ناب و جادویی اش لذت ببریم.
دیشب در روز اول اکران فیلم مجوعه دروغها به تماشای این فیلم رفتیم. این دومین فیلمی بود که درست روز اول اکرانش به تماشایش می رفتم. اولین آن زمان اکران فیلم مارمولک بود که با شهاب، آیدین، بابام، دایی علی و سهیل و سپهر رفتیم. خلاصه که دیشب با محمد و فرهنگ رفتیم تماشای فیلم مجموعه دروغها. هر چند این فیلم از این فیلمهای خالی بندی هالیوودی بود که آخر سر معلوم نشد یک سری اتفاقات چه جوری به هم وصل شده اند اما حضور گلشیفته فراهانی جاذبه اصلی برای من برای دیدن این فیلم بود. گلشیفته در این فیلم در دقایق معدودی که بازی کرده بود خیلی خوب بازی کرده بود. برایش آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم بتونه در فیلمهای دیگری هم به ایفای نقش بپردازه و باز هم گلشیفته رو بر پرده سینما ببینیم.
این آهنگ قدیمی مازیار هم شنیدنیه. فرصت شنیدنش رو از دست ندین.