یه مسئول آزمایشگاه داریم که میریم پیشش تست هامون رو انجام میدیم. خیلی بد اخلاق و بد عنقه و کلا هیچ جوری نمیشه تحملش کرد! وقتی وارد دفترش میشی، کامپیوترش جوریه که مانیتورش رو به شماست و خودش پشت به شماست و باید صداش کنی. امروز دیدم بالای مانیتورش نوشته :
I am not deaf
I am ignoring you…
ی.ه.م
پ.ن. امروز آزمایشات به خوبی و خوشی انجام شد

به مسعود ده نمکی علیرغم اینکه شناختی ندارم، علاقه چندانی ندارم. چونکه شاید میگن توی 18 تیر جزو کسانی بوده که به خوابگاه حمله کرده بوده هر چند خودش بگه در قامت خبرنگار اونجا ظاهر شده باشم. بعد از فیلم اخراجی ها هم که بیشتر ذهنیتم خدشه دار شد. نمی دونم چرا اون فیلم رو با وجودی که اون همه مورد توجه استقبال عامه قرار گرفت رو نمی تونم بپذیرم.
با تمام این ها، دیشب، در فاصله یک هفته تا بازی پرسپولیس-استقلال، فیلم مستند کدام استقلال، کدام پیروزی را به کارگردانی مسعود ده نمکی دیدم. هر چند که مدت زیادی از ساخت این فیلم میگذره ولی من تا بحال چیز زیادی راجع بهش نشنیده بودم و حتی نمی دونم توی سینماهای ایران اکران شده یا نه. ولی نتونستم مسعود ده نمکی رو بابت ساختن این فیلم تحسین نکنم. من توی فیلم و فیلم سازی سررشته ای ندارم ولی مقوله ای که ده نمکی روش دست گذاشته بود و به زیبایی هر چه تمامتر ازش فیلم ساخته بود، به قدری زیبا و در عین حال دردآور بود که با پاک کردن چشمهای پر از اشکم، نمی تونستم ده نمکی رو تحسین نکنم. خیلی زیبا به مساله فقر در حواشی فوتبال این پدیده اجتماعی اشاره کرده بود. در حالی که فوتبالیستها از پول دارند می ترکند و دریغ از مالیت دادنشون، یک عده برای تامین خرج زندگیشون، در استادیوم ساندویچ، پرچم یا تخمه می فروشند تا بتونند زندگیشون رو بگذرونند. زیبا بود که میگفت فوتبال یک جنگ گلادیوتری است با این فرق که اون زمان یه سری فقیر به اسم گلادیاتور برای خوشی پولدارها می رفتند به جنگ هم ولی حالا یه مشت پولدار برای دلخوشی بی پولها (بیشتر اون جماعتی که توی استادیوم و حواشی اش بودند) به جنگ هم میرن. در هر حال این فیلم به نرم ارزش حداقل یکبار دیدن رو داره و برای من بیشتر که من ر برد به حال هوای استادیوم و اطرافش و صد البته واقعیتهای دردناکس از جامعه رو به تصویر کشید.
بهزاد
پ.ن. تورج جان خیلی دوست دارم شما حتما نظرتو برام بگی.
![]()
نمی دونم تا بحال کدومتون اسم Indian Summer رو شنیدین یا اصلا می دونین چی هست. من خودمم نمی دونستم و محمد امروز بهم گفت و اولین بار اسم همچین پدیده جوی رو شنیدم. Indian Summer بنا بر تعریفی که سایت ویکی پدیا ازش ارائه کرده عبارتست از نامی است که به تعدادی روزهای آفتابی و هوای گرم در پائیز اطلاق میشه که روزهای زیادی به زمستون نمونده و هوا به طرز نامتعارفی گرم میشه. پدیده Indian Summer در نیمکره شمالی در اواخر اکتبر و اوایل نوامبر و در نیمکره شمالی اواخر آوریل و اوایل ماه مه رخ میده و عموما چند روزی به طول می انجامد.
خلاصه کلام اینکه از دیروز در واترلو این پدیده رخ داده و هوا به طرز فزاینده ای گرم و شرجی بود دمای هوا نزدیک به 30 درجه بود و امروز در همین حالت با دمای 25 درجه و رطوبت 92% داریم از گرما کلافه میشیم. هر چی پدیده عجیب غریب جوی توی عمرمون ندیده بودیم، همه رو یکجا توی کانادا دیدیم!

امروز صبح ساعت هشت و نیم کلاس داشتم. میتونستم با اتوبوس ساعت 8 هم برم ولی خب ترجیح دادم یه کم زودتر برم و با اتوبوس قبلی یعنی ساعت یک ربع به هشت برم. یه جوری تو ایستگاه بودم که همون یکربع به هشت بود. یه نفر دیگه هم جز من تو ایستگاه بود. همینطوری توی ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که دیدم یه جمع 7-8 نفری از بچه های 15-16 ساله اومدند توی ایستگاه. شوخ و شنگ. یاد دوران دبیرستان خودم افتاده بودم. با همین شور و حال می رفتیم سوار اتوبوس میشدیم و با هم شوخی میکردیم. یاد اون موقعها افتاده بودم که دیدم اتوبوس توی ایستگاه وایستاده و بچه ها دارن یکی یکی سوار میشن. لبخندی میزدم به یاد اون روزای خوش. راننده با لبخندی از مسافران جوانش استقبال میکرد. من هم سوار شدم و بلیطم را دادم. اتوبوس شلوغ بود و جای نشستن نداشت. مجبور شدم وسطهای اتوبوس بایستم. این بچه ها هم با i-podهاشون سرگرم بودند و بعضی هاشون با هم دیگه بلند بلند حرف میزندند. کمی که اتوبوس رفت یک نگاهی به همه اتوبوس کردم دیدم همه مسافرا آدمهای همین سن و سال هستند. همه 14-15 ساله. بازم یاد مدرسه افتاده بودم.
غرق این افکارم بودم که متوجه شدم اتوبوس در ایستگاههای همیشگی توقف نمیکند و پیوسته داره به راهش ادامه میده. دیگه یه جا که مسیر همیشگی رو نرفت و یک خیابون دیگه رو پیچید فهمیدم بعله اتوبوس رو اشتباه سوار شدم! به روی خودم نیاوردم و با خودم گفتم که اولین ایستگاه پیاده میشم. مدتی طول کشید تا بالاخره اتوبوس وایستاد ولی دیدم همه دارن پیاده میشن و دیدم چند تا اتوبوس دیگه هم وایستاده بودند و دارن مسافرهاشون که همه بچه های نوجوون هستند رو پیاده میکنند. بالاخره دوزاریم افتاد که اینی که سوار شدم اتوبوس شهری نبود و سرویس مدرسه بوده! بماند که چه جوری مجبور شدیم دست از پا درازتر از اونجا پیاده برگردیم تا دانشگاه و کلاس رو هم از دست دادیم ولی من توی کف اون راننده سوریس مدرسه هستم که وقتی من بهش بلیط دادم و سوار شدم نگفت مرتیکه تو اینجا چی کار میکنی! هر چند که تقصیر خودم بودم که شماره اتوبوس رو موقع سوار دن چک نکردم. این کانادایی ها و اینکه به کارت به هیچ عنوان کاری ندارند هم یه موقعایی میره رو اعصاب آدم. اینم یه نمونه اش بود!
فرشته مهربان زندگیم، مادرم، تولدت مبارک
وجود آسمانیت، همواره گرمابخش وجودم بوده است
حضورت مستدام و سایه پر مهرت بر سرم طولانی باد.
به مناسبت ضربت خوردن و شهادت امیر المومنین علی علیه السلام این شعر مولانا بد نیست. حال و هوای مولا رو برامون زنده میکنه. یا حق. دعا فراموش نشه توی این شبهای عزیز.
از علی آموز اخلاص عمل
شیر حق را دان منزه از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت
زود شمشیری برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روی علی
افتخار هر نبی و هر ولی
در زمان انداخت شمشیر آن علی
کرد او اندر غزایش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل
وز نمودن عفو و رحم بی محل
گفت بر من تیغ تیز افراشتی
از چه افکندی مرا بگذاشتی
آن چه دیدی بهتر از پیکار من
تا شدستی سست در اشکار من
آن چه دیدی بهتر از کون و مکان
که به از جان بود و بخشیدیم جان
در شجاعت شیر ربانیستی
در مروت خود که داند کیستی
راز بگشا ای علی مرتضی
ای پس از سوالقضا حسن القضا
گفت من تیغ از پی حق میزنم
بنده ی حقم نه مامور تنم
شیر حقم نیستم شیر هوا
فعل من بر دین من باشد گوا
که نیم کوهم ز حلم صبر و داد
کوه را کی در رباید تندباد
باد خشم و باد شهوت باد آز
برد او را که نبود اهل نماز
خشم بر شاهان شه و بر ما غلام
خشم را هم بسته ام زیر لگام
دلم حافظ می خواست. حافظی را که زهرای عزیز قبل از اومدنم بهم داد رو باز کردم. این غزل حافظ جدا خوندن داره مخصوصا بیتی که میگه «بر آستان جانان گر سر توان نهادن، گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد»
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست
گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
درویش را نباشد برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد
قد خمیده ما سهلت نماید اما
بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد
همیشه از بچگی فکر میکردم پرسپولیس جلوی هر تیمی بازی کنه طرفدار پرسپولیسم و دوست دارم ببره. امروز پرسپولیس با پاس همدان بازی داشت. برای اولین بار دوست داشتم پرسپولیس برنده نشه تا تیم شهرمون جلوی تماشاچی هاش بازنده نشه ولی درست در روزی که دوست نداشتم پرسپولیس برنده بشه برنده شد. خدا کنه حالا از این به بعد همه بازی ها رو پرسپولیس ببره و همینطور پاس همدان و بازیهای مستقیمشون هم همیشه مساوی بشه! آرزو بر جوانان عیب نیست بذارید منم یه کم آرزو کنم.