مخمور جام عشق

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی ... پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

مخمور جام عشق

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی ... پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

ماه رمضون و این روزا ...

ماه رمضون در فضایی متفاوت داره تجربه میشه. یه سفره خیلی خیلی ساده و در عین حال با صفا. نون و پنیر و گوجه و سبزی با گردوهایی که دایی مهدی و شروین بهم دادند از ایران. بعدش هم سوپی که محمد درست کرده. دیشب که ساعت 9 خسته از کلاس میاومدم دیدم محمد خیلی مهربانانه سفره ای روی زمین چیده و چیزی نخورده تا من بیام. خیلی افطاری دیشب بهم حال داد. خدایا از اینکه اینقدر هوای منو داری ممنونم. از اینکه این همه آدم خوب منو دوست دارند احساس خوبی دارم. درسته این روزا شدیدا تو حال و هوای ایرانم و دارم تلاش میکنم که به اون اندازه ای که لازمه تا کارامو انجام بدم ذهنمو معطوف اینجا بکنم، ولی خب امثال محمد و چند تا دوست خوب دیگه اینجا خیلی آرومم میکنند.

ولی زمان هم زود میگذره. ماه رمضون به نیمه رسید و من هنوز فکر میکنم همین دیروز نامزدیمون بود. درست 2 رمضان بود. در هر حال باید قدر روزها ر دونست ولی خب نمیتونم کتمان کنم که دوست دارم این روزهای همراه با انتظار زود بگذره.

 

تا بعد

ی.ه.م

به بهانه آغاز پائیز

فصل پائیز شروع شد و باز هم شعار معروف که «برگ از درخت خسته میشه وگرنه پائیز بهوونه است»

 

امروز اول مهره. روز بازگشایی مدارس. روز قشنگیه که درست 10 سال پیش آخرین بار تجربه اش کردم. خوش به حال بچه مدرسه ای ها مخصوصا کسری.

 

امروز روز تولد استاد مسلم آواز ایران، محمد رضا شجریان هم هست. خدا ایشون رو حفظ کنه تا بازم برامون بخونه و از صداش لذت ببریم.

 

از خدا میخوام که تو این فصل جدید به همه سلامتی و روزی خوب بده. در ضمن روزه نماز همگی قبول.

 

در ضمن دیروز یک اتفاق جالب افتاد و برای اوین بار بعد از جنگ جهانی دوم دلار کانادا از دلار آمریکا با ارزشتر شد

 

 

تا بعد،

ی.ه.م

بازگشت

 

من برگشتم. از بهترین و سرنوشت ساز ترین سفر زندگیم برگشتم. سفری که خداحافظیش خیلی سخت بود ولی یاد لحظات شیرینش با یک همسر خوب و مهربون منو زنده و تازه نگه میداره. درست در آخرین لحظات تابستان 86 می نویسم، تابستانی که سرنوشت من رو با سرنوشت زهرای عزیزم گره زد و ما رو به رسم تقدیر در جاده زندگی کنار هم قرار داد. دیدن دوستان و آشنایان خوب در تهران برای من بسیار زیبا و دلچسب بود و امیدوارم که اینجا همچنان بتونم ادامه بدم و بنویسم. اگر فرصت بشه و احساس من اجازه بده شاید درباره این سفر در این وبلاگ نوشتم.

 

تا بعد،

ی.ه.م

شازده خانوم خوش آمدی

دو تا دستام مرکبی
تموم شعرام خط خطی
پیش شما شازده خانوم
منم فقیر پا پتی
غرور رو بردار و ببر
دلم میگه دلم میگه
غلامی رو به جون بخر
دلم میگه دلم میگه
شازده خانوم قابل باشم
باید بگم به شعر من
خوش آمدی خوش آمدی خوش آمدی
شازده خانوم چه خاکی و چه بی ریا
به منزل خود آمدی خود آمدی خود آمدی...

لحظه دیدار

به این تقویم که نگاه میکنی عدد 21 مرداد رو نشون میده. منتهی سال 1386. درست همین روز منتهی از نوع 1385 راهی کانادا شدم و انشاالله تا 2-3 روز دیگه دوباره میام و سری به وطن میزنم.

 

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز، من دیوانه ام ، مستم
باز، گویی در جهان دیگری هستم
های ، نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ،دل
لحظه ی دیدار نزدیک است

ی.ه.م

خداحافظ 197 آلبرت

 

وسطهای اردیبهشت بود که برای یک دوره موقت 4 ماهه توی خیابون آلبرت و در خونه شماره 197 یک اتاق اجاره کردم. خوب روزگار منو با فرهنگ یک پسر مهاجر ایرانی که چند سالی است در کاناداست آشنا کرد و روزها و شبهای خوبی رو با هم داشتیم. دیشب با خوردن قرمه سبزی و کشیدن یه عالم قلیون (اینقدر کشیدیم که دیگه نای کشیدن نداشتیم، اسی جات شدیدا خالی بود) آخرین شب با هم بودن رو در 197 آلبرت گذروندیم. امروز فرهنگ برای 1 هفته رفت تورونتو پیش خانواده و منهم کمتر از 4 روز دیگه عازم ایرانم. خلاصه که خونه 197 البرت با تموم زیباییهاش، خوشی هاش، آهنگ گوش کردناش، غم و غصه هاش، دلتنگی هاش هم رفت جزو خاطراتی که هر از گاهی از بایگانی میاریمش بیرون و با یادش طراوت تازه ای به زندگی میدیم. زنده باد خاطرات 197 آلبرت.

آشفته بازار...

امروز از عصری همه اش آهنگ آشفته بازار داریوش رو گوش میدم. حس عجیبی داره.



یکی با خنده آمد از پس راه
یکی با گریه ای مغموم گم شد
در این آشفته بازار هیاهو
حقیقت تلخ و نامعلوم گم شد

دلم تنگ است
دلم میسوزد از باغی که میسوزد
نه دیداری نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری

تمام عمر بستیم و شکستیم
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
عجب آشفته بازاری است دنیا
عجب بیهوده تکراری است دنیا

چه رنجی از محبتها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاه آشنا در این همه چشم
ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم
سبکباران ساحلها ندیدند
به دوش خستگان باری است دنیا

مرا در موج حسرتها رها کرد
عجب یار وفاداری است دنیا
عجب آشفته بازاری است دنیا
عجب بیهوده تکراری است دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواری است دنیا
عجب دریای طوفانی است دنیا
عجب خواب پریشانی است دنیا
عجب یار وفاداری است دنیا

بسکتبال ایران بر بام آسیا

درست یکشنبه دو هفته پیش بود که تیم فوتبالمون، خطیبی و امیر قلعه نویی اونجوری حال همه رو گرفتند. ولی این هفته یکشنبه واقعا تیم بسکتبال ما گل کاشت و با پیروزی خیره کننده اش در مقابل لبنان تونست قهرمان آسیا بشه. اینکه چرا در والیبال، بسکتبال، هندبال و اخیرا دو و میدانی و بعضی رشته های دیگه می تونیم اما در فوتبال نمی توانیم دلیلش شاید اون حس کودکانه ای است که می خواهیم بدون کاشتن برداشت کنیم. اینکه والیبال و بسکتبال ما حالا در آسیا مدعیان شماره اول هستند و والیبال در رده های جهانی مطرح شده دلیلش فقط یک چیزه، توجه به ورزش پایه و استفاده از تخصص مربیان خوب خارجی در بزرگسالان. نکاتی که به هیچ عنوان در فوتبال دیده نمیشه و امثال اون مربی زبون دراز میان و بعد از اون بازی های ضعیف به جای عذر خواهی شروع به جفتک انداختن هم می کنند. امیدوارم فدراسیون فوتبال هم از والیبال و بسکتبال یاد گرفته باشه که اگه میخواد حرفی برای گفتن داشته باشه اول باید فوتبال پایه رو درست کنه.

در هر حال این پیروزی شیرین بعد از اون ناکامی تلخ حسابی چسبید و من با دیدن فیلم بازی و اون سرود «ملی پوشان» اشک در چشمانم جاری شد. بر همه مخصوصا دایی مهدی که اولین کسی بود که بهم خبر داد مبارک باشه.