مخمور جام عشق

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی ... پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

مخمور جام عشق

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی ... پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

واترلو

 

بد نیست مختصری راجع به شهر و دانشگاه بنویسم. واترلو شهر کوچکی در حدودا ۹۰ کیلومتری تورنتو واقع شده که از حدود سال ۱۷۸۴ میلادی بنا نهاده شده است. شهرهای واترلو کیچنر(Kitchener) که اغلب به شهرهای دو قلو مشهور هستند دو شهر به هم چسبیده هستند که در گذشته تلاشیهایی برای یکی کردن این دو (و حتی شهر کوچک کمبریج) صورت گرفته که بی ثمر مانده است. شهر واترلو بنا بر سرشماری سال ۲۰۰۱ حدود ۸۶۰۰۰ ساکن (بدون دانشجوهایی که به طور موقت ساکن هستند) و بنا بر سرشماری سال ۲۰۰۵، تعداد نفرهای شمارش شده که شامل دانشجوهای مقیم نیز می باشد به ۱۱۳۰۰۰ نفر میرسد. هر چند که در تابوی ورودی شهر جعیت شهر را ۹۹۰۰۰ نفر تخمین زده است. این شهر به مانند تمامی شهرهای مرکزی و شرقی کانادا صاف و یکنواخت و عاری از هر گونه ارتفاعات است و تا افقهای دور اثری از کوه نیست. اکثر ساکنین این منطقه را آلمانیهای مهاجر تشکیل می دهند و دین ۷۵% ساکنین مسیحی است. دانشگاه مهم این شهر و کیچنر دانشگاه واترلو است که در سال ۱۹۵۷ بنیان نهاده شده و یکی از بهترین دانشکده های مهندسی سراسر کاناداست. امسال هم ظاهرا مراسم جشن ژنجاهمین سال تاسیس رو جشن خواهند گرفت.

خب اینم مختصری از اینجا تا 2 ژانویه که دانشگاه باز بشه و من برم و از اتفاقات اونجا بنویسم و مستقیما از دانشگاه و استادها و کلاسها مشاهدات عینی خودم بگم.

 

تا بعد

ی.ه.م

بازگشت

سلام. یکی دو روز بود که می خواستم دوباره شروع کنم ولی همه اش این در گیری رو داشتم که توی اینجا بنویسم یا نه. چرا که آدرس وبلاگ هست behzadwin.blog… و خب اون win به یاد وینیپگ بود. یه حسی بود که فکر می کردم این وبلاگ با اومدن من به واترلو دیگه باید بسته بشه. خلاصه امروز با صحبتی که با رامین داشتیم قرار شد همینجا ادامه بدم...

سلام از واترلو، سلام از شهر جدید و امیدوارم ایستگاه آخر من برای دکترا خوندن باشه. تا چند روز دیگه که تعطیلات شروع بشه، کار من هم شروع میشه. امیدوارم که بتونم از اینجا همچنان رابطه ام رو با شما دوستان خوب ادامه بدم.

 

یا حق

ی.ه.م

 

نوشته آخر در وینیپگ

هر چقدر به خودم فشار آوردم که این پست رو بعد از رفتنم بنویسم نشد. من اینجا باید حضورم به دور از استرس ها و فشارهای روانی دوری و غربت رو مدیون کسی باشم که با تلاش جدی خودش در یک سال اخیر زندگی منو تحت تاثیر قرار داد. کسی که نشون داد برای کلمه دوست شایسته ترینه. کسی که زندگی خودش رو با من تقسیم کرد و از خیلی چیزا گذشت و ایثار کرد تا من اینجا راحت باشم. کسی که من احساس راحتی رو که در وینیپگ پیدا کرده بودم رو مدیونش بودم.

پویان عزیز، زبان قاصراست. مطمئنا در این 130 روزی که با هم بودیم، 130 روزی که با هم خندیدیم، با هم دپ زدیم، با هم آهنگ گوش کردیم، با هم، با هم، با هم ... یک چیز را در تو بیشتر حس کردم، احساس اطمینان بیشتر از دوستی که هر روز ایمانم به صداقت  و بزرگواریش بیشتر و بیشتر میشد. مثل فیلم از جلوی چشمانم می گذرد، درست شب اول که اتوبان پمبینا راه می رفتیم که آن حس لعنتی وجود من را فرا گرفت، در بانک به هنگام باز کردن حساب، روز اول در اتاق گِرِگ، روزها و شبها، مکالمات قبل از خواب، اساینمنتهای الکترومغناطیس، پیتزا هات، سیمنا فیلم پرستیژ، مهمانی های خونه دکتر کردی، پاره کردن باس پس، غذا درست کردن ها، کافی استارباکس و بازهم امشب مسیر اتوبان پمبینا و آهنگ «همه شب نالم چون نی...» فقط امیدوارم خدا اونقدر عمرم رو زیاد کنه که بتونم جبران کنم یا قدرشناس باشم. مطمئن هستم که زندگی روشنی خواهی داشت چرا که به زندگی اطرافیانت نور زیادی بخشیدی.

موفق و موید باشی

بهزاد(ی.ه.م)

شب یلدا

 

امشب شب یلداست. طولانی ترین شب یلدا. فارغ از این جشن باستانی این شب یک معنای فوق العاده برای من داره و اون تولد مهرداد عزیزه. درست سال 65 که من کلاس اول دبستان بودم، مهرداد همچین شبی به دنیا اومد. داش مهرداد تولدت مبارک و امیدوارم که همیشه موفق باشی.

فصل زمستان هم مبارک. هر چند مدتهاست که در وینیپگ با مفهوم زمستان دست و پنجه نرم می کنم. فصل قشنگیه. خوبیش اینه که توش گرمت نمیشه هر چند که ممکنه از سرما بمیری!

دیشب هم در دانشگاه مانیتوبا جشن شب یلدا برگزار شد. (دو شب زودتر این جشن برگزار میشه چرا که دانشگاه تعطیل میشه) اولین بار بود اینجا این همه ایروونی رو یک جا میدیدم.

الان بامداد پنجشنبه است و 27-28 ساعت دیگه پرواز به سمت تورونتو. این آخرین پست من در وینیپگ خواهد بود. خدا نگهدار تا بزودی از محل نوشته های جدیدم با خبرتون کنم.

 

یا حق

یاور همیشه مومن

غول !

اونی که از همه مهربون تری. اونی که از همه غول تری، اونی که خیلی با معرفتی، اونی که دلم واسه رستوران رفتن باهاش تنگ شده. اونی که خیلی خوبی، تولدت مبارک! مرسی که همیشه هستی!

 

یه شب یه روز یه ماه...

دیشب دنبال یه سری آهنگ قدیمی بودم روی اینترنت و به طور اتفاقی یک آهنگ خیلی قشنگ از عارف و عهدیه پیدا کردم که اولین آهنگی میشه که پیمان یاحقی برامون خوند. شاید پیدا کردنش رو اینترنت سخت باشه اینه که من میذارمش اینجا برای دانلود. خلاصه که یاد رفقای جونی بخیر. شهاب، آیدین، پیمان...

 

یه شب یه روز یه ماه یه سال

یه عمره که میگردم بدحال

چو کبوتر بی پر و بال

میرم همه جا

یه روز دیدم گم شد جونم

دور افتادم از آشیونم

بی خونه مونم سرگردونم

بی لطف خدا

سلطان قلبم کجایی کجایی

رفتی که بر من به شادی گشایی

دروازه های بهشت طلایی

اما صد افسوس

رفتی و برد از کفم زندگانی

عشق و امید مرا در جوانی

رفتی کجا ای که دردم ندانی، دردم ندانی

قربون میرم اون خدا رو، خدا رو

لطفش به هم می رسونه دلا رو

حل میکنه رحم اون مشکلا رو

شکرت خدایا

گذشته دیگه گذشته

این فتنه ها بازی سرنوشته

شکرت خدایا که حالا بهشته

کاشونه ما

گذشته ها گذشت بیا

بیا که بگیم که شکرت خدا

که به هم رسوند دل ما را

شکرت خدایا

اگه یه روز این آسمون

با من و تو شد نامهربون

نمونده امروز از من نشون

شکرت خدایا

نزدیک شدن به یک پایان

خب به سلامتی این نیز بگذشت و ساده تر از اون چیزی که فکر میکردم. حالا رسما 8 روز دیگه از موندن من توی وینیپگ مونده. روزهایی که خیلی زود گذشت و خاطره شد. این وبلاگ هم 8 روز دیگه تعطیل میشه. نمیدوم که وقتی از اینجا برم آیا دوباره خواهم نوشت یا نه؟ آیا همینجا ادامه خواهم داد یا نه؟ ولی خب هر چی هست یک زندگی جدید، در حال شروع شدنه. تجربه ای جدید، در جایی جدید و با آدمهای جدید.

 

تا بعد

ی.ه.م