مخمور جام عشق

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی ... پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

مخمور جام عشق

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی ... پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

8 آذر یادش به خیر

 

امروز 8ام آذره. سالروز پیروزی تاریخی ایران بر استرالیا. 9 سال گذشت! عجب روز قشنگی بود. چقدر همه با هم شادی ملی قشنگی داشتیم. روزی که بغض رفتن به جام جهانی بعد از 20 سال ترکید. هر چند من از خداداد عزیزی به خاطر شخصیت کوچیکش خوشم نمیاد ولی هیچ وقت گل قشنگی که زد رو بادمون نمیره. جالبه که خودشم گفته که اشتباه کردم توپ رو اونجوری زدم. باید بوسنیچ رو دریبل می کردم.

 

ی.ه.م.

پ.ن. خوندن مطلب بردم اونم دو-هیچ مهرداد خیلی قشنگه. توصیه میکنم سری بهش بزنید

ساده ولی کاربردی!

Do not wish to be anything but what you are, and try to be that perfectly

کارولین (قسمت دوم)

خوبی داستان کارولین این بود که بعضی ها منتظر قسمت دومش هستند! خواستم قسمت دوم رو ننویسم و بعد از چند روز بنویسم که من و کارولین برای ماه عسل داریم میریم هاوایی. ولی خب ترسیدم دیگه بشم چوپان دروغگو و دیگه کلا حرفام رو باور نکنید. بقیه داستان همینه که میاد...

 

(این مکالمات انگلیسی بود. من فارسیش رو مینویسم.)

...توی این سرما چرا داری پیاده میری؟ میخوای برسونمت؟

از این کانادایی جماعت بعیده که کسی به کسی کار داشته باشه. فکر نکنم کسی کنار خیابون داره از سرما جون میده، بیان بالا سرش. کلا اینجا کسی به کسی کار نداره. حالا ما یه عمری تو ایران ماشین داشتیم، جلوی یک دونه دختر ترمز نزدیم بعد خدا رو می بینی توی اینجا یه دختر میاد و جلوی ما ترمز می کنه و میخواد ما رو سوار کنه، حتی اگه نیتش این باشه که من توی سرما پیاده راه نرم. اگه توایران بود باید 3 ساعت تعارف تیکه پاره میکردیم که نه مرسی بفرمایید شما و ... ولی همونجا در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. اولین بار بود سوار BMW-X5 میشدم. سوار که شدم دنبال دکمه بالابر شیشه گشتم. تا دید دارم دنبال دکمه می گردم خودش شیشه رو برام بالا کشید.

  • مرسی که منو سوار کردی
  • خواهش میکنم. راه رفتن روی برف بهتر بود یا سواری با ماشین؟
  • خب، بعضی وقتا توی یک خیابون خالی راه رفتن روی برفها و شنیدن صدای له شدن برفها باحاله...

میخنده با صدای بلند. کلا اینجا دخترا مثل ایران محجوب نیستند. حالا این محجوبیت رو من بد تعبیر نمیکنم ولی مثلا هیچ وقت یه دختر ایرانی چند دقیقه بعد از آشنایی تون با صدای بلند نمی خنده. کلا اینا بچه باحالن و اهل کلاس گذاشتن و خانوم بودن نیستند. (ولی خب زن ایرونی تکه... اینو یادتون نره!)

  • توی U of M چی کار میکنی؟
  • درس میخونم
  • چی می خونی؟
  • مهندسی برق

بازم میخنده و میگه

  • بابا شماها دیوونه این (you are crazy!!) این رشته ها چیه میخونین از صبح تا شب باید درس بخونین..
  • پس چه کار کنیم؟
  • برین یه رشته ای بخونین همه اش حال باشه...
  • خودت مگه چی خوندی؟
  • من یه دو سالی اسپانیایی خودنم. یه مدت علوم اجتماعی زنان (Women sociology) بازم حال نکردم. الانم توی دپارتمان education درس میخونم. من اینجا فقط برای حال کردن درس میخونم.
  • خب واسه شما ها که سیتیزن هستید آره نه واسه ما اینترنشنال ها ...
  • راستی مال کجایی؟
  • می تونی حدس بزنی؟

ماشین رو می کشه کنار و یه جا وای میسته. عینک آفتابیش رو میزنه بالا و یک نگاهی به من می کنه و میگه:

  • فقط می تونم بگم Caucasian نیستی!

پیش خودم میگم، خسته نباشی! خنگول خانوم! برای اینکه ضایع نشه می خندم و میگم

  • دقیقا! من از ایران اومدم

یک لبخند میزنه. من نمی دونم ناشی از چی بود. چون این روزا در اینجا اسم ایران مساوی شده با اسم احمدی نژاد (بد نیست به عنوان یک آنتراکت برید و نتایج مجله تایمز رو در مورد مرد سال 2006 اینجا ببینید)

  • من از آسیایی ها خوشم میاد
  • هرگز اونطرفها رفتی؟
  • من هیچ وقت اونور اقیانوس نرفتم.
  • پس باید یه بار باید حتما اون طرفها رو ببینی...

دوباره راه می افته.

  • آره حتما! از وینیپگ خوشت میاد؟
  • ممممم. بد نیست. ولی فکر میکردم خیلی سردتر از این باشه

دوباره با صدای بلند می خنده

  • آره، آره! امسال هوا هم دیوونه شده. اصلا زمستون نیست.

دیگه رسیدیم به پارکینگ طبقاتی دانشگاه. یک کناری وایمیسته. دستکشش رو در میاره و با من دست میده.

  • اسمم کارولینه. خوشحال شدم دیدمت.
  • منم بهزاد هستم.

می خواد اسمم رو تلفظ کنه. یه کم سختشه. چون اینها معمولا «ه» اسم منو تلفظ نمیکنن. کمکش میکنم تلفظ کنه.

  • «بزاد» روز خوبی داشته باشی. توی دانشگاه می بینمت.
  • خوشحال شدم از دیدنت. بای

از ماشین پیاده شدم و به ساعتم نگاه کردم. ده و بیست و پنج دقیقه بود و حتما به کلاس می رسیدم...

 

کارولین (قسمت اول)

امروز صبح ساعت 30/10 کلاس داشتم. از صبح ساعت 8 بیدار بودم. ساعت 30/8 شهاب زنگ زد. احساس میکردم صداش رو فرم اومده و خوشحال به نظر میرسه. کمی گپ زدیم. ساعت 9 بود که حرفمون تموم شد. خلاصه نمیدونم کی ساعت شد 45/9 و اتوبوس رو چک کردم دیدم ساعت 10 و 3 دقیقه میاد و فاصله خونه تا ایستگاه هم 2 دقیقه پیاده است. پس 16 دقیقه وقت داشتم. دیدم ریشام کمی بلند شده، گفتم توی 5 دقیقه ریش ها رو بتراشم. خلاصه آقا خمیر ریش رو زدیم. اولین تیغ رو کشیدیم. قیییییییییییییییژ صورت رو خراشید و خون زد بیرون. خلاصه تو 5 دقیقه تراشیدیم ولی اون زخمی که همون اول بوجود اومد دیگه بند نمی اومد. تا به خودم اومدم دیدم ای دل غافل سات شده 10 و من لباس نپوشیدم. یه وقت خدایی نکرده فکر نکنید که من توی خونه لخت میگردم. نه! منظورم این بود که لباسهای بیرون رفتنم رو نپوشیده بودم. دیگه اتوبوس رفته بود و باید پیاده میرفتم. از خونه تا دانشگاه حدودا 20-25 دقیقه پیاده راهه و من اومدم بیرون ساعت 10/10 بود. از کوچه پشتی اومدم و از بزرگراه پمبینا هم رد شدم و افتادم اول خیابون مرکهام خاکی که اون آهنگ بهمن رو همیشه گوش میکردم و حالشو میبردم. امروز هم هوا هم سرد بود. نمیدونم چقدر بود، ولی فکر کنم نزدیک 10 درجه زیر صفر بود. دیگه داشت دیر هم میشد و شروع کردم به حرکت. این مرکهام خاکی وقتی برف میاد حسابی گِلی میشه و وقتی ماشین از کنارت با سرعت رد بشه، حسابی لباست رو گِلی میکنه. چند قدمی بیش نرفته بودم که دیدم یک ماشین داره از سر میاد. یک کم خودمو کنار کشیدم که گِل به لباسهام نپاشه. ماشین که به من رسید دیدم یک BMW X5 بود. پیش خودم گفتم اگه الان اِسی بود کلی حال میکرد. بعد دیدم کنار من ترمز زد. گفتم ای بابا لابد میخواد از من آدرس بپرسه و من فقط آدرس خونه خودمون و دانشگاه رو بلدم. شیشه سمت شاگرد که رفت پایین دیدیم به به یک فرشته خانم بسیار زیبا روی بلوند با یک عینک آفتابی پشت فرمون هستند. آماده بودم که سوال بپرسه. بر خلاف انتظارم سوالش راجع به آدرس نبود...

ایشالا بقیه داستان امروز رو روزای دیگه مینویسم براتون...

هوای وینیپگ

 

توی 2-3 روز اخیر هوای وینیپگ نوسان زیادی داشت و شاهد یک هوای بهاری و زمستانی در کمتر از 24 ساعت بودیم. دیروز ظهر که اومدیم بیرون دیدیم چه هوا باحاله و با یک تی شرت چقدر می چسبه! دمای هوا رو که رفتیم نگاه کردیم دیدیم دمای هوا شده 12 درجه بالای صفر. (فکر کنم الان هوای حداکثر تهران هم به این اندازه نمیرسه) و خب گفتیم مثل اینکه بهار شده و احتمالا دیگه خرسها هم از خواب زمستونی بیدار میشن!! ولی این حالت دیری نپایید تا عصر که بادهای سرد شروع به وزیدن کردند تا اینکه امروز صبح که من از بعد از بیدار شدن و دوش رفتن چون خیلی وقت نداشتم همینطوری با سر مرطوب اومدم بیرون. باد سردی میومد چند قدمی راه بیشتر راه نرفته بودم که دستی به سرم کشیدم و از خودم پرسیدم که من کی به سرم ژل زدم؟ و یادم اومد که من اصلا ژل ندارم که به سرم بزنم و این چیزهایی که توی سرم احساس کردم قطرات آبی بودند که ظرف چد ثانیه روی سر من یخ زده بودند. دمای هوا در اون لحظه 15- بود. یعنی نوسان 27 درجه ای در کمتر از 24 ساعت. حالا دوشنبه دمای هوا به زیر 20- هم خواهد رفت. خلاصه کلام که احسان جان به شهر خوش آب و هوا خوش آمدی!

 

ی.ه.م

محرومیت فعالیت ایران در زمینه فوتبال

تحریمها یکی بعد از دیگری در راهند. خبری بود که هیچکس جدی نگرفت ولی بالاخره رنگ واقعیت گرفت. فدراسیون فوتبال ایران از کلیه فعالیتهای بین المللی محروم شد. این عنوانی بود که امروز در صفحه اول سایت فیفا نوشته شده بود. دیگه از این به بعد خیالمون راحته که دیگه حرص و جوش فوتبال رو نمیزنیم و فوتبال حرفه ای رو هم بهتره تعطیل کنیم و رو به همون فوتبال محلات بیاریم. یا لیگ گل کوچیک توی پارک لاله برگزار کنیم. ساختمون فدراسیون رو هم بکنیم بانک پارسیان و توی زمین چمن استادیوم آزادی برج سازی کنیم. عجب داستانی است...

 

 

شبهای جاودانه

 

در خونه رو میبنده، پلاستیک آشغالها دستشه. میره سمت اون آشغالدونی سبزرنگ پایینتر از خودشون و کیسه آشغالها رو میندازه توش. می خواد بیاد اینور خیابون تا سوار ماشین بشه ولی چراغ راهنمایی 200-300 متر بالاتر تازه سبز شده و پشت سر هم ماشین میاد. یک نگاهی به بالا میکنه، یک نگاهی به من که پشت فرمون که حالا ماشین رو به خاطر دیدنش روشن کردم، یه سری هم به نشنانه تاسف تکون میده به خاطر اینکه محله قشنگشون چقدر شلوغ شده. چراغ قرمز میشه و میاد اینور خیابون. ماشین رو خیلی نزدیک جدول پارک کردم و بین ماشین و بوته هایی که تا کمرش ارتفاع دارند گیر میکنه. به هر زحمتی هست، در رو باز میکنه و اول صندلی رو تا اونجایی که میشه عقب میده ولی بازم پاهاش به زحمت جا میشه. کلید خونه با کیف پولش رو میذاره توی اون جایی که توی در ماشین هست که چیز میز بذاری. کفشهاش مثل همیشه برق میزنه. تی-شرت جیوردانوی سبز هم تنشه. ازش می پرسم کجا برم؟ میگه فعلا برو پایین. مثل همیشه اول صحبتها با متلک انداختن شروع میشه. اول از همه بند میکنه که خیلی پولداری. بعد هم گیر میده که زن بگیر. خلاصه نیم ساعتی که دور میزنیم و راجع به جا به هیچ نتیجه ای نمیرسیم، تصمیم میگیریم خودمون رو خسته نکنیم و میریم پاسداران رستوران ایتالیایی. چون میدونیم چی میخوایم سفارش بدیم به یارو میگیم منو هم نیار. سه تا سالاد با دو تا پیتزا و دلستر! بعد از 1 ساعت غذا و آنالیز وقایع اخیر راه می افتیم به سمت دولت و میریم جیگرکی سر دولت. اونجا چند سیخ جیگر با دوغ میزنیم و بعدش یه دور دیگه ای میزنیم و میریم غول مهربون رو میذاریم در خونه شون. آخ که غولی بد هوس کردم باهات یه بار این سیستمی شام برم بیرون. این عکسمون رو هم خیلی دوست دارم! راست میگی خاطرات پاک شدنی نیست!

اسماعیل

اسماعیل جان خبر رفتنت توی این غربت غم جانکاهی بود. هنوز هم باورم نمیشه که الان بین ما نیستی. اسمال خودمون با اون لهجه مشهدیش! یعنی من دیگه نمی بینمش؟ دفعه اولی که دیدمش توی اتاق حاجی اینا تو خوابگاه بود. یاد اون مسافرت به آستارا به خیر، یاد اون روزایی که توی خونه امیر آباد بچه ها داشت پایان نامه اش رو می نوشت و آخرین بار فکر کنم توی مهمونی سعید و مریم دیدمش. دیشب همه اش صورتش جلوی چشمام بود و صداش توی گوشم. اسماعیل جان روحت شاد!

 

آسمان چشم او آینه کیست
آن که چون آینه با من روبرو بود
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایی دست او بود

آه...

گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
با غم هم آشنا کرد

چهره اش آینه کیست
آنکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان
سینه تاریک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشید خندان
سینه تاریک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود


ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان
سینه تاریک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود