
عید فطر شد و ماهی پر از معنویت گذشت. خدا را شکر می کنم که برای شانزدهمین سال مرا توفیق داد تا روزه بگیرم و حلاوت عید فطر را با تمام وجود احساس کنم. امیدوارم به برکت این روز همه ایران سبز سبز شود.
در این سفر اخیر خوشبختانه تونستم یک بار هم استادیوم برم. بازی پرسپولیس و صبای قم. نکته بسیار جالب این بود که حضور در ورزشگاه با لباس سبز ممنوع بود و مامورین انتظامی حاضر بودند من لخت داخل استادیوم برم اما با لباس سبز نروم. به هر حال با پیچیدن پرچم قرمز کسری دور خودم تونستم داخل برم و بازی رو از نزدیک مشاهده کنم. ممنون از دایی مسعود بابت عکسها.
دو سه روزی است که از ایران آمده ایم و در خانه مان مستقر شده ایم. دلمان هوای ایران را دارد و هنگام اذان و افطار دلمان صفای هوای خانه را دارد. این سفر بسیار خوب بود و علیرغم اینکه آنقدر فشرده بود که نیمی از جاها و کسانی هم که دوست داشتیم ببینیم را نشد ببینیم، باز هم کلی انرژی مثبت گرفتیم. چیزهای مختلفی جود داشت که می شود از از همه آنها نوشت. بهترین چیزهایی که می توان نوشت سلامتی عزیزان بود. در لابلای اخبار بد و فشارهای سیاسی که وجود داشت می شد چیزهای مثبتی دید و صد البته هنوز بعضی چیزها جای افسوس داشت.
این سفر مصادف بود با کوچ دایی مهدی به استرالیا. اگر چه تصور اینکه دفعه بعد که به ایران بروم جای دایی مهدی چقدر خالی خواهد بود، بسیار دلگیر است اما برایش آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم این کوچ و زندگی جدید برایش شادی آور و پر از نشاط و انرژی باشد.
روز ها و لحظات خوشی را با خانواده دایی مسعود و کسری داشتیم. بعد از این سفر بیش از پیش به دایی مسعود و وجودش افتخار می کنم. آدمی با طرز فکری بسیار رفیع و با احساساتی بسیار لطیف. دایی مسعود و منش پر از مهرش یکی از بهترین جلوه های این سفرم بود.
مهرداد هم که به وضوح نشانه های رشد فکری را در چهره اش می دیدم مایه افتخار بود. جوانی رعنا که چند شبی فرصت کردیم و در کنار هم گپ زدیم. خوشحال و دلگرم هستم که در غیبت ما، خانواده کمبود آنچنانی احساس نمی کند و مهرداد به خوبی حواسش به درس و کار و زندگی جمع است.
و نهایتا مادری که مظهر عشق است. هر بار صورت معصومش را تجسم می کنم چشمانم از عشق به وجودش پر از اشک می شود و افتخار می کنم فرزند چنین مادری هستم.
برای همه این عزیزانم و تمامی دوستان خوبم که در این سفر همچون همیشه همراه بودند آرزوی سلامتی دارم. در نوشته های بعدی از ایران بیشتر خواهم نوشت.
به بهانه اولین ساگرد ازدواجمان و روزی که برگ خوشبختی زندگی من توسط زهرای عزیزم ورق زده شد.
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود
چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود
گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود
دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کردهای
این چنین طراریت با من مسلم کی شود
عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی
چون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود
این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود
تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود
خلوتی میبایدم با تو زهی کار کمال
ذرهای همخلوت خورشید عالم کی شود
نیستی عطار مرد او که هر تر دامنی
گر به میدان لاشه تازد رخش رستم کی شود
اینقدر همه چیز شلوغه که یادم میره ماه مردادی شروع شده و نصفش هم سپری شده است. ماهی که حالا شروعش تداعی کننده سالروز کوچ پدر بزرگ دوست داشتنی ام است-امیدوارم که خداوند روحش را قرین رحمت کند-. ماهی که پایانش سالروز تولدم است و از پارسال هم روزهای آخرینش سالروز ازدواجم. این وبلاگ هم همیشه در مرداد جشن تولد می گیرد و در آرشیوش وارد سال چهارم می شود. به همه اینها این را اضافه کنم که باید یادم بیاید سه سال از مسافرت من به کانادا گذشت و چقدر عمر زود می گذرد.
چند روز دیگر یکبار دیگر به ایران می آیم. چند روز دیگر وطن عزیزی که در این دو ماه اخیر بیش از هر وقت دیگر دلواپسش بودم را انشاالله بار دیگر می بینم. فرصتی است تا دوستان قدیمی و آدمهای دوست داشتنی ای ببینم که شاید برای آخرین بار است در ایران ملاقاتشان می کنم. مسافرت متفاوتی پیش رویم است. باید از لحظاتش خوب استفاده کنم. خیلی خوب.
روزهایی که می گذرد قدرت تکلم و نوشتن را به کل از من گرفته است. یکی دو روز پیش در خبرها هم شنیدم که آقای درویش مالک تیم های ورزشی شموشک هم در اثر سرطان در گذشت. در این روزها که همه عزادار و بهت زده کشته شدن جوانان عزیزمان بودند، شنیدن خبر درگذشت این مرد که با عشق و علاقه مثال زدنی تیم شموشک را با پول شخصی خودش اداره کرد دردناک بود. آقای درویش را من فقط اسمش را شنیده بودم. ایشان هرگز در تلویزیون و رادیو و روزنامه ها ظاهر نشد و نشان می داد پولی را که در راه فوتبال خرج می کند نه برای معروف شدن و سوژه روزنامه ها شدن خرج می کند، بلکه فقط به عشق جوانان همشهری خودش پولهایش را خرج ورزش کرد. البته شنیدم که بیمارستانی را هم در نوشهر راه انداخته بود و خلاصه سابقه این انسان نشان از خیرخواهی و انسان دوستی این مرد شریف داشت و امیدوارم روحش شاد باشد. یادم هست که در میان خاطرات پدر و مادر و همینطور مادربزرگ و پدربزرگم، همدان هم فرد مشابهی را داشت به نام «مکاره چی». برایمان از اقدامات «مکاره چی» در ساختن استادیوم های ورزشی برای جوانان همدانی از اموال خودش تعریف کرده بودند. او نیز همچون مرحوم درویش در بی خبری و سکوت از این دنیا رفت. روح همه شان شاد.

امسال یکبار دیگر قسمت شد و استاد بزرگوار شاه آبادی را زیارت کردم. من از ایشان نه تنها از لحاظ علمی چیزهای عظیمی از او آموخته ام بلکه آموزه های اخلاقی ایشان به ویژه نکاتی را که در سفیر اخیر متذکر شد بسیار عمیق تر در زندگیم حس می کنم. برای این استاد ارجمند آرزوی سلامتی و بهروزی می کنم.
یکشنبه ای که گذشت، با زهرا و یکی دو تا از دوستان رفتیم یک باغ وحش عجیب و جالب. این باغ وحش با اسم African Lion Safari در محوطه بسیار وسیعی در نزدیک شهر کمبریج بود. از خانه ما تا آنجا حدودا 40 کیلومتر فاصله بود که میشد نیم ساعته رسید. در این باغ وحش حیوانها در این محوطه بزرگ آزاد و رها هستند و این بازدید کنندگان هستند که با ماشینهای خودشان وارد محوطه می شوند و به تماشای آنها می پردازند. انواع اقسام حیوانهای وحشی در این باغ وحش گرد آوری شده بودند از جمله شیر، یوزپلنگ، کرگدن، فیل، زرافه، گورخر، آهو، گووزن، بوفالو و ... این تور که حدودا 10 کیلومتر طول دارد نزدیک به 2 ساعت ما را محو تماشای خودش کرده بود و روز بسیار قشنگی را برا ما رقم زد. چند تا از عکسهای این برنامه را اینجا می گذارم.


