خب مهرداد از من خواست که یک مسابقه راه بندازم و از اونجایی که من هم یه مدته توی مد نوشتن نیستم یک مسابقه کوچولوی غیر تستی رو میذارم اینجا.
«اون کدوم کلمه انگلیسیه که علاوه بر اونایی که انگلیسی زبان دومشونه، اونایی هم که زبان اولشون انگلیسیه بد تلفظ می کنند؟»
یاد یک جکی هم افتادم که به مسابقه بی ربطه ولی وقتی یادم افتاد خنده ام گرفت. به یه بابایی میگن سردت بشه چی کار میکنی؟ میگه میرم کنار بخاری میشینم. میگن اگر بیشتر سردت شد چی؟ میگه به بخاری میچسبم. میگن اگه دیگه خیلی سردت شد چی؟ میگه خب روشنش میکنم!
در پناه حق
یاور همیشه مومن
پ.ن. من همیشه دلم میخواست از سهیل بابت کامنتهاش از طرف خودش و مامان جون تشکر کنم ولی نمیشد. فکر کنم چند روز پیش هم تولدش بوده بدین وسیله هم تبریک میگم و هم تشکر میکنم. خیلی مخلصیم آقا سهیل.
بعد از چند روز اینجا رو آپدیت می کنم. اولا که من خونه ام رو عوض کردم و از یکشنبه پیش به یک خونه جدید برای مدت 4 ماه نقل مکان کردم. خونه بدی نیست و تا دیروز یک دونه هم خونه داشتم و از دیشب ظاهرا یک نفر دیگه هم اضافه شده. اسم هم خونه ای که توی این یک هفته داشتم «فرهنگ» است که از ایرانی های مهاجر محسوب میشه و 8-9 سالی هست اینجاست. فرهنگ به دانشگاه ویلفر لوریر که درست روبروی خونه است میره و اقتصاد می خونه. البته سنش پاسسنه و فقط 20 سالشه و منو کمابیش یاد دوران لیسانس خودمون میندازه. قلیون داره و هز 2-3 شب یکبار قلیون رو برپا میکنه و عاشق BBQ! یعنی فکر کنم دوست داره نون رو هم BBQ بکنه و بخوره. یک عکس از بیرون خونه گرفتم و می ذارم اینجا. قشنگه؟

اگرچه جای دل ، دریای خون در سینه دارم
ولی در عشق تو ، دریایی از دل کم میارم
اگرچه روبرویی ، مثل آیینه با من
ولی چشمام بسم نیست ، برای سیر دیدن
نه یک دل نه هزار دل ، همه دلهای عالم
همه دلها رو میخوام ، که عاشق تو باشم
..تویی عاشق تر از عشق ،تویی شعر مجسم
تو باغ قصه از تو ، سحر ، گل کرده شبنم
تو چشمات خواب مخمل ، شراب ناب شیراز
هزار میخونه آواز ، هزار و یک شب راز
میخوام تو رو ببینم ، نه یک بار
نه صد بار ، به تعداد نفسهام
برای دیدن تو ، نه یک چشم
نه صد چشم ، همه چشمها رو میخوام
...تو رو باید مثه گل ، نوازش کرد و بویید
با هر چی چشم تو دنیا ، فقط باید تو رو دید
تو رو باید مثه ماه ، رو قله ها نگاه کرد
با هرچی لب تو دنیاست ، تو رو باید صدا کرد
میخوام تو رو ببینم ، نه یک بار
نه صد بار ، به تعداد نفسهام
برای دیدن تو ، نه یک چشم
نه صد چشم ، همه چشمها رو میخوام

امروز خبر شنیدن استعفای انصاری فرد از مدیر عاملی پرسپولیس خیلی ناراحتم کرد. نه اینکه بخوام بگم انصاری فرد بهترین مدیر عامل پرسپولیس بوده و هست، نه اینکه بخوام بگم انصاری فرد منجی پرسپولیس بود و هست، حرف من اینه که شرایط رو آنقدر بر محمد حسن سخت کردند که استعفا داد. انصاری فرد با سیاستهای بلند پروازانه خودش به پرسپولیس خدمات شایانی کرد. اگر انصاری فرد 2-3 سال دیگه مدیر عامل می موند و می تونست سیاست خودش مبنی بر حاشیه زدایی و استفاده از مربیان با دانش دنیا رو پیاده کنه، شک ندارم که پرسپولیس قدرت بی بدیل فوتبال ایران میشد. در این فوتبال سیاسی که هیات مدیره را رجال سیاسی که همه و همه پرونده های بسیار تاریکی هم در عرصه سیاست دارند، بیشتر از این جای انتظار نیست. در هر حال مرد صبور فوتبال پرسپولیس رفت، کسی که به تمام معنا سعه صدر داشت، کسی که با آرامش خودش آرامش رو به پرسپولیس آورد، کسی که دوباره به پرسپولیس شخصیت بخشید و این جامعه نخبه کش یکی دیگه از نخبه هایش را از صحنه به در کرد...
این روزا که هوا بهتر شده، غازهای وحشی هم پیداشون شده و صبحها توی راه خونه به دانشگاه معمولا چند تا غاز وحشی می بینم که چندان وحشی نیستند و از آدمها هم نمی ترسن و به خوبی کنار آدما راه میرن و زندگی میکنن ولی نا خود آگاه هر روز یاد اون جوک بچگی هام می افتم که یارو داشته غاز به دست راه می رفته که یه نفر میاد بهش میگه آقا خرت چند؟ یارو میگه بابا جان این خر نیست، غازه. جواب میشنوه منم با تو نبودم با غازه بودم!
مشت میکوبم بردر
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام ازهمه چیز
بگذاریدهواری بزنم
هان با شما هستم
این درهارابازکنید
من به دنبال فضائی میگردم
لب بامی سرکوهی
که درآنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
ازشما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند؟
حس همیشه داشتنت، نه عشق و دلبستگیه
نه قصه گسستنه، نه حرف پیوستگیه
عادت و عشق و عاطفه، هر چه لغت تو عالمه
برای حس من و تو، یه اسم گنگ و مبهمه
تو این روزای بی کسی، اگه به دادم نرسی
یه روز میای که دیر شده، نمونده از من نفسی
خواستن تو برای من، فرا تر از روح و تنه
راز همیشگی شدن، همیشه از تو گفتنه
اگر تو مهلتم بدی، مهلت مرگو نمیخوام
با تو به قصه میرسم، همراه لحظه ها میام
عادت و عشق و عاطفه، هر چه لغت تو عالمه
برای حس من و تو، یه اسم گنگ و مبهمه
تو این روزای بی کسی، اگه به دادم نرسی
یه روز میای که دیر شده، نمونده از من نفسی
همیشه عاجزه کلام، از گفتن معنی ناب
هیچ عاشقی عاشقی رو، یاد نگرفته از کتاب
عادت و عشق و عاطفه، هر چه لغت تو عالمه
برای حس من و تو، یه اسم گنگ و مبهمه
اگه تو مهلتم بدی، مهلت مرگو نمیخوام
با تو به قصه میرسم، همراه لحظه ها میام
تو این روزای بی کسی، اگه به دادم نرسی
یه روز میای که دیر شده، نمونده از من نفسی
دکتر صفوی میگه که چند وقت پیش برای کنفرانسی که موضوع اصلیش سکیوریتی و امنیت و این چیزهاست (نه مال شبکه ها، سکیوریتی واقعی) به اورلاندو سفر کردم. فرودگاه اورلاندو به خاطر اینکه مقامات مهمی قرار بوده برای کنفرانس بیان پر از پلیس بود و خیلی همه چیز تحت کنترل بود. بعد که همه چیزم کنترل شد و رفتم بارم رو بگیرم دستی به جیبم زدم و دیدم کیفم رو زدند! وقتی به یکی از پلیسها مراجعه کردم و قضیه رو گفتم، با خنده جواب داد توی فرودگاه اورلاندو این یه چیز طبیعیه. بعد گفت که پرسیدم پس این همه پلیس برای چیَن اینجا؟ پلیسه بازم خندید و گفت اینا برای حفاظت جونتون اینجا هستند نه اموالتون!
اینم یه نوع سکیوریتی دیگه! یاد کنفرانس نتورک سکیوریتی (امنیت شبکه) به خیر!