همیشه روز ۱۴ فروردین، بدترین شروع محسوب میشه. اول مهر معمولا که آدم بعد از یک تعطیلات طولانی میرفت مدرسه با وجودی که خیلی ضد حال بود ولی چون یک چیز جدید بود و معلم و کلاس و کتابهای جدید اولش یک کم جذاب بود ولی این ۱۴ فروردین اصلا خیلی ضدحاله چرا که توی بهار که کلا آدم شل میشه با یک تعطیلاتی که همه اش دید و بازدید و آجیل و شیرینی و ... همراه بوده بعد بخوای پاشی بری سر درس و کار و زندگی واقعا آدم زورش میاد. حالا ما که اینجا اصلا تعطیلاتی نداشتیم که این مساله رو احساس کنیم ولی به دوستان عزیزی که تازه رفتند سر کار یا دانشگاه یا هر کجا یه خسته نباشید میگم و ایشالا که زود برگردید به فرم اصلی تون.
ی.ه.م
پ.ن. من بعد از دبیرستان یادم نمی اومد دست به پرگار زده باشم. ولی برای امتحان درس دکترا در واترلو دیروز مجبور شدم ۶دلار حروم یک پرگاری کنم که فکر کنم آخرین باریه که تو عمرم ازش استفاده میکنم.
هفته ای که گذشت، هفته نسبتا خوب و شلوغی بود. یکی از بهترین خبرهایی که شنیدم تولد «سهند صمدی راد» بود که واقعا دل ما رو شاد کرد. امیدوارم که وجودش پر از نور باشه و خونه حاجی و زهرا رو پر از شادی کنه.
کلی این هفته با ADS تقویت کننده و فیلتر و چیزهای مختلف طراحی کردم و تقریبا جوابها خوب و مناسب بود. از هوا هم نمیشه نگفت که لطیف و بهاری شده. البته هنوز شبها سرده و زیر صفر میره ولی حسن بزرگ اینه که دیگه اثری از برف روی زمین نیست و در طول روز هوای بسیار خوب و مطبوعی رو میشه احساس کرد. هر چند که بهار کانادا کوتاهه و به زودی تابستون گرم و شرجی از راه میرسه! برای سیزده به در هم برنامه ای ندارم. فعلا دلم هوس یه سری غذا ها با کشک از قبیل کشک بادمجون کرده که فعلا به علت فقر امکانات از خوردنش محرومیم.
تا بعد
ی.ه.م
عشق تو آتش زد جانا، بر دل من
بر باد غم داد آخر آب و گل من
روی تو چون دیده دل، بهتر ز لیلی
شد بند زنجیر دام، مجنون دل من
وصل تو مشکل مشکل، جان دادن آسان
یارب کن آسان آسان، این مشکل من
اولین نوشته سال 1386 رو می خوام با خاطره ای از دوم فروردین سال 1379 شروع کنم. در اون سال دایی مسعود که عاشق طبیعت و کوه بود شبش به ما پیشنهاد داد که بریم کوه. خلاصه خیلی ها تنبلی کردند و فقط من و محمد و سهیل به همراه دایی مسعود با گالانت قهوه ایش راه افتادیم به سمت گنجنامه و بعد از پارک کردن ماشین راهی شدیم به سمت میدان میشان در راه قله الوند. در پناهگاهی که اونجا بود صبحانه نیمرو رو زدیم و در راه برگشتن در حالی که هنوز در مسیر برف بود و هوا هم بالطبع برای یک روز آغاز بهار در ارتفاعات نسبتا سرد، به رودخانه ای رسیدیم. دایی مسعود که میخواست کمی با ما شوخی کنه گفت کی مرده بپره توی آب؟ من که مغزم مثل الان بوی قرمه سبزی میداد گفتم چند میدی بپرم توی آب؟ دایی مسعود هم با سخاوت گفت : هزار تومن. هنوز جمله دایی مسعود تموم نشده بود که دید من توی آب دراز کشیدم. بنده خدا باور نمیکرد به محضی که بگم بپرم توی آب. خودش می گفت وقتی دیدم داری میپری خواستم بگم هزار میدم که نپری ولی مجال ندادی. خلاصه که ما هزار تومن رو گرفتیم و عکسی هم به یادگار. بدو بدو برگشتیم تا که سرما نخوریم و خوشبختانه به شوق اون هزار تومن سرما رو حس نکردم! ولی بعد از اون دایی مسعود سعی کرد دیگه با من سر این جور چیزا شوخی نکنه چونکه دید من کله شق تر از این حرفام!
در آخرین لحظات سال 1385، سفره هفت سینی در اندازه وسع خودم چیدم و عکسشو می ذارم اینجا.

این سفره شامل است بر
1- سیب
2- سیر
3- سکه
4- سبزه
5- ساعت مچی
6- آناناس (این منتهی سین اش افتاده آخر)
7- دیگه هر چی گشتیم سین دیگه ای پیدا نکردیم و سعی کردیم با اون کارتهایی که برامون از ایران ارسال شد جای سین هفتم رو پر کنیم.
خلاصه که ما هم سال جدید رو همراه ایرانی های عزیز در وطن جشن می گیریم.
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل والنهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
سلام مجدد،
روزی که تصمیم گرفتم اینجا رو تعطیل کنم احساس کردم حسی مشترک که در همه اون نوشته ها مستتر بود از بین رفته. بعد از 2 هفته سکوت می تونم بفهمم که هنوز اون حس زنده است و من دوست دارم برگردم و اینجا بنویسم. احساس میکنم هنوز زنده ام و با طراوت ...
پس درست در آخرین روزهای سال 85 شروع میکنم در حالی که درست 2 روز به آغاز سال نو مونده. در حالیکه امسال اولین عید دور از خانه، دور از همدان و همینطور بدون بابا جون رو تجربه میکنم. سال 85 سالی قشنگ بود و پر از خاطره. اینقدر چیزهای جدید درش یاد گرفتم که به جرات میتونم بگم هیچوقت در عمرم اینقدر یاد نگرفته بودم. خاطرات فراوانی از این سال قشنگ دارم که بعضی هاش در این وبلاگه، بعضی هاش با بچه های F4E همراهه، بعضی هاش با پویان و بعضی هاش با محمد... خوب که نگاه میکنم از این سال راضیم و سال جدید را با آرزوهای بزرگ، با انرژی تازه و انگیزه دو چندان قصد دارم شروع کنم.
دوستان خوب من که هیچوقت منو تنها نمیذارن، در مراسم رنگ کردن تخم مرغ عکس منو کشیدند و عکسشو برای من فرستادند. از بهمن که عکسو کشید و از گلریز که عکسو گرفت و فرستاد سپاسگزارم. این برای شروع مجدد تا دوباره بنویسم.
در پناه حق
ی.ه.م


«...کسی که مشیت الهی را واقعا درک کند و قلبا به آن مطمئن گردد، متوجه میشود که هر چه برایش پیش آید به خیرش است و به پیشرفت معنوی اش کمک می کند. این گونه آزمونها در واقع نشانه هایی از خداست تا به این پیشرفت کمک کند. با داشتن چنین برداشتی، شخص از ناملایمات زندگی کمتر آزرده می شود و در خود احساس وارستگی بیشتری نسبت به تعلقات دنیوی می کند. فشار روانی کمتری بر او وارد می شود، خوش بین تر میشود و با آرامش و دید عمیق تری با مسایل زندگی رو به رو میگردد. همچنین توکلش به خدا بیشتر میشود و حضور بی زوال، اطمینان بخش و مهر آمیز او برایش ملموس تر می گردد و در می یابد که او برایش بهترین و پایدارترین تکیه گاه است. »
برای نوشته آخر این وبلاگ، بهترین کلید زندگی را که در همه حال ما را به زندگی امیدوار می کند رو نوشتم. در هر حال این وبلاگ با تمام زیباییها و کاستی هایش به نقطه پایانش رسید. از همه کسانی که از این طریق با من در تماس بودند ممنونم و امیدوارم من بعد با ای-میل ها و تماسهای خوبشان من حقیر رو همچنان مورد لطف قرار بدهند. شاید با حسی جدید در وبلاگی جدید آمدم. تا آن روز خدا حافظ.
یاور همیشه مومن
پ.ن1. جواب مسابقه شماره شش گزینه سوم یعنی گیر آدمهای ناجور افتادن است
پ.ن2. آقا پویان in vino veritas، خیلی کوچیکم
کوهو میذارم رو دوشم
رخت هر جنگو می پوشم
موجو از دریا می گیرم
شیره ی سنگو می دوشم
میارم ماهو تو خونه
می گیرم بادو نشونه
همه ی خاک زمینو
می شمارم دونه به دونه
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
دنیا رو کولم می گیرم
روزی صد دفعه می میرم
می کنم ستاره ها رو
جلوی چشات می گیرم
چشات حرمت زمینه
یه قشنگ نازنینه
تا اگه می خوای نذارم
هیچ کسی تو رو ببینه
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
چشم ماهو در میارم
یه نبردبون میارم
عکس چشمتو می گیرم
جای چشم اون میزارم
آفتاب و ورش می دارم
واسه چشمات در میذارم
از چشام آینه می سازم
با خودم برات میارم
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره