صبر کن ای
دل که صبر سیرت اهل صفاست چاره عشق
احتمال شرط محبت وفاست مالک رد و
قبول هر چه کند پادشاست گر بزند
حاکمست ور بنوازد رواست گر چه
بخواند هنوز دست جزع بر دعاست ور چه
براند هنوز روی امید از قفاست برق یمانی
بجست باد بهاری بخاست طاقت
مجنون برفت خیمه لیلی کجاست غفلت از
ایام عشق پیش محقق خطاست اول صبحست
خیز کآخر دنیا فناست صحبت یار
عزیز حاصل دور بقاست یک دمه
دیدار دوست هر دو جهانش بهاست درد دل
دوستان گر تو پسندی رواست هر چه
مراد شماست غایت مقصود ماست بنده چه
دعوی کند حکم خداوند راست گر تو قدم
مینهی تا بنهم چشم راست از در
خویشم مران کاین نه طریق وفاست در همه
شهری غریب در همه ملکی گداست با همه
جرمم امید با همه خوفم رجاست گر درم ما
مسست لطف شما کیمیاست سعدی اگر
عاشقی میل وصالت چراست
چند وقت پیش در شرکتمان برنامه ای داشتیم که قرار بود ناهار از بیرون سفارش داده شود و دور هم بخوریم. منشی شرکت مامور شده بود تا پیتزا و تنقلات سفارش دهد. آن موقع حدود 2-3 هفته بود که به شرکت آمده بودم. منشی زمان سفارش آمد و به من گفت برای تو هم مثل محمد – دوست و همکار ایرانی من- پیتزای سبزیجات سفارش دادم. تعجب کردم و پرسیدم از کجا می دانستی که من پیتزای گوشت نمی خورم. خندید و گفت چون تو هم مثل محمد بعد از ظهر ها نماز می خوانی حدس زدم که پیتزایی که گوشت داشته باشد را نمی خوری.
در خیلی از شرکتها بعد از روزهای جمعه حدود ساعت 4 برنامه ای غیر رسمی در شرکتها برگزار می شود به نام TGIF. TGIFمخفف عبارت «شکر خدا امروز جمعه است» (Thanks God It’s Friday) می باشد. به طور خلاصه برای یک برنامه عمومی و دور هم بودن همه کارمندها دور هم جمع می شوند و گپ می زنند و بازی می کنند. عموما در اینگونه مراسم ابجو و یا شراب هم هست. در شرکت ما نه هر هفته ولی بعضی از جمعه ها TGIF برگزار می شود. دیروز صبح که سر کار آمدم منشی امدم و گفت من یک سوالی از تو و محمد دارم ولی چون محمد مرخصی است از تو می پرسم. گفتم بپرس. پرسید تو و محمد اگر در برنامه ای مشروب باشد احساس ناراحتی می کنید؟ گفتم چطور برنامه ای دارید؟ جواب داد برای همین برنامه TGIF. گفتم ما قسمت اول برنامه که دور هم نشستن و گپ زدن است را هستیم ولی خب وقتی که مشروب آورده می شود خودمان می رویم. حرفم را قطع کرد و گفت جواب سوالم را ندادی. وقتی مشروب می آوریم شما احساس ناراحتی می کنید؟ گفتم اره خب راحت نیستیم اما توقعی هم نداریم کسی به این حس ما احترام بگذارد. ما خودمان آن قسمت جلسه را ترک می کنیم. گفت نه خب این عادلانه نیست. شما هم جزئی از تیم هستید و باید طوری برنامه ریزی شود که حضور داشته باشید. ظاهرا هم قبلا با مدیرمان راجع به این قضیه صحبت کرده بود. ادامه داد: من با مدیر هم صحبت کرده ام که از این به بعد برنامه نوشیدن مشروبات در TGIF نداشته باشیم. تلاش کردم تا قانعش کنم که لزومی ندارد تا این اندازه به اعتقادات ما احترام بگذارد و از این کار مورد علاقه اکثریت به خاطر ما بگذرد اما با تاکید بر تیم بودن ما و لزوم راحت بودن همه با هر اعتقادی گفت که مشروب سرو نمی کنیم.
دیروز احساس خیلی خوبی به من دست داد و مسلما با انرژی و توان بیشتری در این شرکت کار خواهم کرد. کلا برایم این فرهنگ پذیرش مردم کانادا بسیار جالب است. البته شاید هم این کانادایی ها که تور ما به آنها خورده است اینگونه هستند. فرهنگ پذیرش بالایی دارند. به عقیده های مختلف احترام زیادی می گذارند در حالیکه شاید به نظرشان هیچ معنا و مفهومی نداشته باشد. خیلی دوست دارم این فرهنگ پذیرش را ابتدا در خودم و خانواده ام پدید بیاورم. اصراری نداشته باشم که حتما عقیده درست اعتقاد من است و کار درست آن است که من انجام می دهم. در مرحله بعد هم دوست دارم این فرهنگ همه جا مخصوصا به ایران تسری پیدا کند. همه به هم و اعتقاد هم احترام بگذارند و آنوقت زندگی زیباتر می شود.
چند روزی هست که به منزل جدید آمدیم. جالب بود که درست در همان موقع اسباب کشی ما هم دایی مسعود مشغول اسباب کشی بود و به منزل جدید رفت. خاطره آخرین اسباب کشی اش هنوز در ذهنم هست. برایشان در خانه جدید آروزی خوشحالی و شادی می کنم.
خانه جدید در قلب محله ایرانیان تورنتو است. خیلی از ساکنین آپارتمان ما ایرانی هستند. سوپرهای ایرانی هم کنار ما هستند. کلا ملالی نیست جز دوری شما.
دو روزی را هم برای کاری به وینیپگ رفتم و از خیل دوستان عزیز شهاب و احسان و گل را زیارت کردم. دوستی های قدیمی حس غریبی دارد. بعد از مدت زیادی ندیدن با چند دقیقه کنار هم بودن همان احساس صمیمیت قدیم زنده می شود و دلت وقت جدایی همانقدر تنگ می شود که بار اول ازشان جدا شدی. سفر فشرده اما بسیار خوبی بود. ممنون از همه بابت مهمان نوازی هایشان. البته در این سفر پویان که به تازگی هم استاد دانشگاه مانیتوبا شده را چون سفر بود ندیدم. انشاالله به زودی جایی دیگر در این کره خاکی.
بعد از نزدیک چهار سال زندگی در آپارتمان کوچکمان در کیچنر، حالا باید به تورنتو برویم. نزدیک 2 هفته دیگر اسباب کشی باید بکنم. این پنجمین خانه من در کاناداست. اول 4 ماه را مهمان پویان عزیز در وینیپگ بودم. بعد آمدم واترلو و در یکی از خانه های دانشجویی بودم. بعد هم خانه رویایی 197 آلبرت با فرهنگ و بعد هم نزدیک چهار سال است که در این خانه هستم. یک سال و نیم همخانه محمد و بقیه اش را هم ازدواج و زندگی مشترک با زهرای نازنین. حالا هر گوشه ای را که می خواهم جمع و جور کنم و دور ریختنی ها رو دور بریزم پر از خاطره شده. خاطره هایی فراموش نشدنی. اما باید همانند آن خانه خودمان در تهران ویلا با آن پنجره دوست داشتنی (اینجا) را بگذاریم و برویم به دنبال برگ دیگری از سرنوشت. زندگی این مقطع از ما در شهر دوست داشتنی واترلو و کیچنر به پایان می رسد و ما به پیش می رویم.
... تو و اشتیاق پر صداقت تو من و خانه مان میزی و چراغی ... آری در مرگ آورترین لحظه ی انتظار٬ زندگی را در رویاهای خویش دنبال می گیرم. در رویاها و در امیدهایم احمد شاملو
نه ماه تمام من را در وجودت پروراندی، به دنیایم آوردی، شیرم دادی، بزرگم کردی، تربیتم کردی. من هم بزرگ شدم و بزرگ شدم و بزرگ شدم و مدام به دنبال رویا ها و آرزوهایم. اینها را که می نویسم بیشتر عذاب وجدان می گیرم که الان پنج سالی هم هست که حتی نمی توانم روز مادر بیایم و در آغوشت بگیرم و دستت را ببوسم و بگویم چقدر دوستت دارم. اینها را می نویسم که یادم نرود اینجا هر چقدر هم خوش بگذرد کنار شما بودن چیز دیگری است و یادم نرود که می خواهم پیشت برگردم. مادر خوبم روزت مبارک. از همینجا صمیمانه آرزو می کنم که سال دیگر کنار باشم و آنجا دستانت را ببوسم.
از اول هفته ای که گذشت در شرکتی در تورنتو مشغول به کار شدم. خیلی تند و سریع این کار جور شد و هنوز نتوانسته ام درسم را تمام کنم. اصولا در پایان هر سه مقطع تحصیلی ام چنین اتفاقی افتاد و عملا قبل از فارغ التحصیلی مشغول کار شدم و این معمولا کار را برای تمام کردن درس کمی مشکل می کند اما به امید خدا از پسش بر خواهم آمد. هنوز خانه مان واترلو است اما قصد داریم از چند هفته دیگر اسبب کشی کنیم . بریم در خانه ای در تورنتو. صبحهای زود سوار اتوبوس می شوم و مسیر 90 کلیومتری واترلو تا تورنتو را که توام با ترافیک بسیار زیاد است طی میکنم و بالعکس. زندگی جدید نسبتا جالب است هر چند سفرهای هر روزه به تورنتو کمی خسته ام می کند اما حضور در قلب شهر تورنتو به من انرژی زیاد می دهد. شهر شلوغ است و آسمانخراش بسیار بلند دیدن آسمان را سخت می کند. مردم در تکاپو هستند و بر خلاف شهر کوچکی که تا کنون زندگی می کردیم شهر زنده و پر خروش است. از تورنتو و کارم و سایر چیزهایی که اتفاق می افتد بیشتر خوام نوشت.
کمابیش از اخبار و خبرگزاریها وبسایت خبر ازدواج شاهزاده ویلیام و کیت را شنیدیم. بنابر اخبار اعلام شده نزدیک 2 میلیارد نفر به طور زنده این رخداد را تماشا کردند و شاهد ازدواج و وصال شاهزاده انگلیسی و همسرش بودند. گر چه به برگزاری این مراسم با این همه تبلیغ و زرق و برق انتقادات فراوانی دارم، اما نکته مثبت چنین رخدادی است باعث می شود تا تلنگر و یاد آوری باشد که اکثر ما «شاهزاده» ای در کنارمان داریم که اگر چه میلیاردها چشم مشغول تماشایمان نیست اما خود ما می توانیم جمله چشم شویم و غرق تماشایش شویم. غرق آن همه زیبایی و احساس. غرق این همه عشق و احساسات.
به یاد ترانه هزار و یک شب ابی می افتم.
...
تویی عاشقتر از عشق
تویی شعر مجسم
تو باغ قصه از تو
سحر گل کرده شبنم
...
می خوام تورو ببینم
نه یک بار
نه صد بار
به تعداد نفسهام
برای دیدن تو
نه یک چشم
نه صد چشم
همه چشما رو می خوام...
به بانوی نازنینم می نگرم. به کسی که زندگیم را با وجودش رنگ و بویی تازه داد و می دهد. هر روز و هر شب با نگاهش، با لطافتش، با رفتارش چنان می کند که آن روز احساس می کنم خوشبخت ترینم. باز هم غرق شعرها و آهنگهای قدیمی می شوم و این بار مرحوم هایده و ترانه بهانه...
تویی تویی بهانه ام
شاعر هر ترانه ام
شعله شوریدگی ام
تویی تویی زبانه ام ...
پرواز در دنیای ترانه ها و عاشق تو بودن مرا به کل از این دنیا غافل می گرداند. دیرزمانی بود که آهنگهای عاشقانه ام را مرور و زمزمه نکرده بودم. بانوی شرقی با صدای ماندگار ابی ...
ببین ای بانوی شرقی ، ای مثل گریه صمیمی
همه هر چی دارم اینجاست، توی این خورجین قدیمی
خورجینی که حتی تو خواب، از تنم جدا نمیشه
مثل اسم و سرنوشتم، دنبالم بوده همیشه
بانوی شرقی من، ای غنی تر از شقایق
مال تو ارزونی تو، خورجین قلب این عاشق
خورجین قلب این عاشق
خـورجینم اگه قدیمی ، اگه بی رنگه و پاره
برای تو اگه حتی ، ارزش بردن نداره
واسه من بود و نبوده ، هر چی که دارم همینه
خورجینی که قلب این عاشقترین مرد زمینه...
بانوی خوبم، دوستت دارم.