هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا کند همی نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح
از عمر شبی گذشت و تو بی خبری
این ماجرا واقعی است. برای جذاب تر شدن قسمتهایی بهش اضافه شده است.
پرده اول رستوران
پسر دانشجو بعد از مدتها بالا و پایین رفتن تونست با دختر مورد علاقه اش توی رستوران قرار بذاره. در دقایق آخر ملاقاتشون پسر پیشنهادی به دختر میده.
- چطوره آخر هفته یک سر بریم تورنتو یک کم بگردیم؟
دختر کمی مِن و مِن می کنه. نمی خواد خیلی زود با پیشنهاد پسر موافقت کنه.
- خب باید ببینم چی میشه. هنوز برنامه ام معلوم نیست.
- خب از حالا دارم میگم که واسه آخر هفته بتونیم یک روزه بریم تورنتو و برگردیم.
- باشه بهت خبر میدم
- نه خب دیگه از الان قطعی اش کنیم.
دختر که توی دلش قند آب شده سعی می کنه دیگه زیاد کلاس نذاره.
- خب باشه.
پرده دوم اتاق استاد
استاد و دانشجوی عاشق دارن راجع به کاری که باید بزودی تموم کنند صحبت می کنند. استاد از دانشجو می خواد که روی این کار در تعطیلات آخر هفته فکر کنه اما دانشجوی عاشق به یاد قرارش با دختر مورد علاقه اش می افته و سعی می کنه با بهانه اینکه پدرم مریضه و آخره هفته می خوام برم تورنتو بهش سر بزنم استاد رو راضی کنه.
- ببین این کار باید حتما تا هفته دیگه انجام بشه. وقتمون کمه
- استاد بهتون که گفتم، این هفته باید برم دیدن پدر مریضم و نمی تونم آخر هفته روش وقت بذارم. تمام تلاشم رو می کنم که هفته دیگه حتما تمومش کنم.
استاد کمی کلافه شده. دستش رو می ذاره روی موهاش و کمی غر می زنه.
- خب آخه اینجوری که نمیشه! این کار مهمه. شما باید اینو زودتر انجام می دادی و نمی ذاشتی کار به اینجا بکشه.
- استاد می دونم اما شما هم شرایط من رو درک کنید.
استاد ظاهرا تسلیم شده. رضایت میده و از پسر قول می گیره که حتما تا هفته دیگه کار انجام شده باشه.
پسر با خوشحالی از اتاق میاد بیرون و برای آخر هفته برنامه ریزی می کنه.
پرده سوم شب قبل از برنامه مسافرت، خونه پسر
پسر دل تو دلش نیست. منتظره تا دختر زنگ بزنه و قرار فردا رو بذاره که چه جوری برن تورنتو. تلفن زنگ می خوره. اجاره نمیده زنگ اول تلفن تموم بشه و گوشی رو بر می داره.
- سلام خوبی؟
- سلام مرسی. تو چطوری؟
- خوبم. چه خبر؟
- هیچی. ببین خواستم بگم که من شوهر خاله ام داره میره تورنتو. به من گفت که بیا تو دوستت رو هم ببرم تورنتو
- آخه، ما که قرار بود با هم بریم. دو نفری
- می دونم. اما شوهر خاله ام خیلی آدم باحالیه. بعدشم مامانم گفتش که بهتره با شوهر خاله ام بریم.
- امون از دست شما دخترا. باشه. پس دیگه لازم نیست با اتوبوس بریم.
- آره راحت تر هستیم و زود تر می رسیم. فردا ساعت 9 صبح آماده باش میایم در خونه ات.
- باشه حتما.
پسر گوشی رو گذاشت و غرق افکار شد.
پرده چهارم صبح روز قرار
پسر خیلی مرتب و آماده جلوی در خانه ایستاده. به ساعتش نگاه می کنه. هنوز دو دقیقه تا ساعت 9 مونده. خیابون خلوته و کسی نمیاد و بره. داشت به این فکر می کرد که چه جوری با شوهر خاله دختر روبرو بشه. توی راه از چه چیزایی صحبت کنه. همینطور به این فکر می کرد که بقیه روز رو چه کار کنه. ساعت 9 و پنج دقیقه صبح شده. از دور یک ماشین داره میاد. شیشه ها کمی کدره و نمیشه افراد توی ماشین رو دید. حتما خودشون هستند. هر چی ماشین به خونه پسر نزدیک میشه سرعتش کم میشه. پسر خودش رو صاف و صوف می کنه. ماشین جلوی ترمز می کنه و درها باز میشه. از یک طرف دختر پیاده میشه. پسر لحظه ای به دختر نگاه می کنه ولی خیلی سریع نگاهش رو از دختر می گیره و به سمت در دیگه نگاه می کنه تا به شوهر خاله دختر سلام کنه. شوهر خاله که از ماشین پیاده میشه، پسر سر جاش خشک میشه. آره خودش بود. استاد! به این فکر می کنه که این برنامه رویایی اش به هم خورده و تمام آخر هفته رو باید بشینه روی کارهای استادش وقت بذاره. علاوه بر این استادش دیگه بهش اعتماد نداره. استاد هم تعجب می کنه و از طرفی یاد اون روز می افته توی دفترش پسر از مریضی پدرش صحبت می کرد. دختر هم هاج و واج داره ای دو تا رو نگاه می کنه و اینکه چه اتفاقی افتاده که این دو تا دارند هاج و واج همدیگه رو نگاه می کنند.
ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره چندست؟ گفت: هیچ. گفت: پس چرا زحمت خود همی دهی؟ گفت از بهر خدا می خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان
گر تو قرآن بدین نمط خوانی
بـــبری رونق مســـــلمـــانی
*مشاهره: مقرری-ماهیانه
هر باری که TA یک درس باشی. آخر ترم از بچه ها می خوان که راجع بهت نظر بدن. البته این کار بصورت آنلاین انجام میشه و بعد نظراتشون رو بدون اسم بهت منتقل میکنند. هر چند از کل کلاس 10-15 درصد حال این کارو دارند که برن و نظر بدن ولی خب دست آخر آدم 5-6 تا نظر راجع به کارش می گیره. یکی از کارایی که توی کلاس همیشه دوست داشتم بکنم شرکت دادن بچه ها توی درس بوده. امروز وقتی نظراتشون رو می خوندم که دیدم کاری رو که می خواستم بکنم رو موفق بوده ام خوشحال شدم. یکی از کامنتها که به وضوح بهش اشاره کرده بود رو اینجا می ذارم.
Behzad knows his material very well and tries to ensure that his students understand most of what is being taught during the tutorial, if not all. I especially appreciated how Behzad would pick one student during a tutorial and ask him to assist Behzad in solving a problem during the tutorial ensuring that the student understands what is being taught. I believe, all TAs should take this approach to conducting tutorials.
همه ما، هزاران چیز داریم که در وجودمون پنهان کرده ایم. بنا بر اعتمادمون به افراد مختلف قسمتهایی از این چیزها و یا به عبارتی رازها را مکشوف می کنیم. اما حتی به نزدیکترین و صمیمی ترین آدم هم که برسیم، بازهم رازهای ناگفته ای هست که به هیچ کس نمی شود گفت. گفتن بعضی ها را مصلحت نمی دانیم. از فاش شدن بعضی ها وحشت داریم و بعضی ها حتی می تواند در صورت بر ملا شدن روابط و زندگی های ما را تحت تاثیر بگذارد. اما امان از روزی که برای فاش شدن رازت اراده ای نداشته باشی و بدانی که رازت در حال بر ملا شدن است. آن روز روز سختی است. قاعدتا در این دنیا آن را تجربه نمی کنیم اما خداوند به ما خبر رسیدن چنین روزی را در جهان آخرت داده است. در سوره طارق آیه 9 می فرماید: یوم تبلی السرائر.
خوب که فکر می کنم می بینم که بسیار سخت است. لحظاتی در زندگی هست که خودمان را تنها می یابیم و دست به کارهایی می زنیم که با سرپوش گذاشتن بر روی آن وجدان را به گونه ای راضی می کنیم. اما این روز که برسد دیگر سرپوشی وجود نخواهد داشت و هر کاری را به عینه می توان دید.
گر پرده بر افتد نه تو مانی و نه من.
اما این بحث از ویدیوی پر سر و صدای برنامه «لحظه حقیقت» که در آن دختر جوانی به خیانتهایی که در حق شوهرش کرده مجبور به اعتراف می شود در ذهنم جرقه زد. دیدن این ویدیوی جنجالی (و یا حتی بشه گفت جعلی و نمایشی) رو توصیه می کنم نه اینکه بخواهیم ازش راجع به آمریکا و وضعیت خانواده در این کشور نتیجه ای بگیریم یا بحث کنیم. بلکه یک بار دیگر یاد آیه شریفه را زنده کنیم که روزی اینچنین در مقابل رازهای آشکار شده قرار می گیریم و آن روز شوی تلویزیونی نیست که با تمام شدن سوالات کار تمام شود. آن روز در مقابل یک به یک آن رازهای درونی مسئولیم.
امروز
یه نجوای معروفی که بعضی جمعه ها غروب از تلویزیون پخش میشد به دستم رسید. شعر به
زبان ترکیه اما به نظرم اصلا لازم نیست زبان ترکی دونست تا معنی این شعر رو فهمید.
آخ که چقدر دلم می خواست الان جلوی تلویزیون توی تهران نشسته بودم و این رو بعد از
اذان مغرب می شنیدم و کمی از اون بار جمعه غروب کم میشد. «یا
امام زمان گَل اماندی...»
ای قلم
سوزلرینده اثر یوخ
آشنادن منه بیر
خبر یوخ
گلدی بو جمعه ده
گِشده آلله
فاطمه یوسفینن
خبر یوخ
امروز داشتم مقاله ای از بهزاد رضوی می خوندم که در قسمت نتیجه گیری جملاتی رو نوشته بود که به نظرم بسیار نوستالژیک میومد. یک حس رمانتیک می تونه در یک مقاله علمی هم وجود آدم رو تحت تاثیر بگذاره. بهزاد رضوی که نقش به سزایی در تحولات علمی اون زمان داشت حالا با ظهور تکنولوژی های جدید یادی از اون موقعها می کنه. زیبا بود و دلنشین.
Today
’s development of 60-GHz CMOS transceivers is reminiscent of the challenges that faced 5-GHz wireless LAN circuits in the late 1990 s: the intrinsic speed of the then-available transistors was inadequate, and no significant commercial value had been identified. Nonetheless, if 60-GHz transceivers follow the fate of their 5-GHz counterparts, both of these issues will be resolved in the near future.
هر وقت صحبت شعر و شیراز میشه نا خود آگاه یاد حافظ می افتیم و بعد اگر قرار شود نفر دومی را به یاد بیاوریم سعدی است. حال آنکه بر اساس دانشته های من عاشقانه ترین غزل های ادبیات ما متعلق به سعدی است. در هر حال بی مناسبت ندیدم به مناسبت روز سعدی غزل زیبایی از سعدی را بنویسم و یاد این شاعر بزرگمان را گرامی بدارم.
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستان یکدل سر دست برفشانی
دلم از تو چون نرنجد که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکر دهانی
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم
تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
عجبست اگر نسوزم چو بر آتشم نشانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث، جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی
مده ای رفیق پندم که به کار در نبندم
تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی