مخمور جام عشق

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی ... پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

مخمور جام عشق

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی ... پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

سخنرانی "ونه گات" مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT

 

خانمها، آقایان فارغ التحصیل ،لطفا کرم ضد آفتاب بمالید!

 

اگر میخواستم برای آینده ی شما فقط یک نصیحت بکنم، راه مالیدن کرم ضد آفتاب را توصیه میکردم. خواص مفید آثار مفید و دراز مدت کرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالی که سایر نصایح من هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی جز تجربه های پر پیچ و خم شخص بنده ندارند. اینک این نصایح را خدمتتان عرض میکنم.

 

قدر نیرو و زیبایی جوانیتان را بدانید، ولی اگر هم ندانستید، مهم نیست! روزی قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را خواهید دانست که طراوت آن رو به افول گذارد. اما باور کنید تا بیست سال دیگر، به عکسهای جوانی خودتان نگاه خواهید کرد و به یاد می آورید چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده اید. آن طور که تصور می کردید چاق نبودید. همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشید.

نگران آینده نباشید.اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط این را بدانید که نگرانی همان اندازه مؤثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل یک مساله ی جبر.

 

مشکلات اساسی زندگی شما بی تردید چیزهایی خواهند بود که هرگز به مخیله ی نگرانتان هم خطور نکرده اند، از همان نوعی که یک روز سه شنبه ی عاطل و باطل ناگهان احساس بد پیدا می کنید و نسبت به همه چیز بدبین میشوی!

 

با دل دیگران بی رحم نباشید و با کسانی که با دل شما بی رحم بوده اند، سر نکنید.

 

نخ دندان بکار ببرید.

 

عمرتان را با حسادت تلف نکنید. گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب. مسابقه طولانی است و ، سر انجام، خودتان هستید که با خودتان مسابقه میدهید.

 

ناسزا ها را فراموش کنید. اگر موفق به انجام این کار شدید راهش را به من هم نشان بدهید.

 

نامه های عاشقانه ی قدیمی را حفظ کنید. صورت حسابهای بانکی و قبضها و ... را دور بیاندازید.

 

اگر نمی دانید می خواهید با زندگیتان چه بکنید، احساس گناه نکنید. جالبترین افرادی را که در زندگی ام شناخته ام در 22 سالگی نمی دانستند می خواهند با زندگیشان چه کنند. برخی از جالبترین چهل ساله هایی هم که می شناسم هنوز نمیدانند.

 

تا میتوانید کلسیم بخورید. با زانوهایتان مهربان باشید. وقتی قدرت زانوهای خود را از دست دادید کمبودشان را به شدت حس خواهید کرد.

 

ممکن است ازدواج کنید، ممکن است نکنید. ممکن است صاحب فرزند شوید، ممکن است نشوید. ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید، احتمال هم دارد که در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان رقصکی هم بکنید. هرچه می کنید، نه زیاد به خودتان بگیرید، نه زیاد خودتان را سرزنش کنید. انتخابهای شما بر پایه ی 50 درصد بوده، همانطور که مال همه بوده.. .

 

دستورالعملهایی که به دستتان میرسد را تا ته بخوانید، حتا اگر از آنها پیروی نمی کنید.

 

از خواندن مجلات زیبایی پرهیز کنید. تنها خاصیت آنها این است که بشما بقبولانند که زشتید.

 

در شناخت پدر و مادر خود بکوشید. هیچ کس نمی داند که آنان را کی برای همیشه از دست خواهید داد. با خواهران و برادران خود مهربان باشید. آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوی تنها کسانی هستند که بیش از هر کس دیگر در آینده به شما خواهند رسید.

 

به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند، ولی آن تک و توک دوستان جان جانی که با شما می مانند را حفظ کنید. برای پل زدن میان اختلافهای جغرافیایی و روشهای زندگی سخت بکوشید، زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید که به افرادی که در جوانی می شناختید محتاجید.

 

سفر کنید.

 

برخی حقایق لاینفک را بپذیرید: قیمتها صعود می کنند، سیاستمداران کلک میزنند، شما هم پیر میشوید. و آنگاه که شدید، در تخیلتان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید قیمتها مناسب بودند، سیاستمداران شریف بودند، و بچه ها به بزرگترهایشان احترام میگذاشتند.

 

به بزرگترها احترام بگذارید.

 

توقع نداشته باشید که کس دیگری نان آور شما باشد. ممکن است حساب پس اندازی داشته باشید. شاید هم همسر متمولی نصیبتان شده باشد. ولی هیچگاه نمی توانید پیش بینی کنید که کدام خالی میشود یا بشما جاخالی می دهد.

 

خیلی با موهایتان ور نروید وگرنه وقتی چهل سالتان بشود، شبیه موهای هشتاد ساله ها میشود. دقت کنید که نصایح چه کسی را می پذیرید، اما با کسانی که آنها را صادر می کنند بردبار و صبور باشید. نصیحت ، گونه ی دیگر غم غربت است. ارائه ی آن روشی برای بازیافت گذشته از میان تل زباله ها، گردگیری آن و ماله کشیدن بر روی زشتی ها و کاستی هایشان و مصرف دوباره ی آن به قیمتی بالاتر از آنچه ارزش دارد، است. اما اگر به این مسایل بی توجه هستید لااقل حرفم درمورد کرم ضد آفتاب بپذیرید.

 

استقبال پاییز

تابستان امسال هم تمام شد و پائیز پادشاه رنگها آمد. مدرسه ها باز می شوند. ای کاش باز هم به مدرسه می رفتیم و در کلاس انشا، انشایمان را با عنوان «فصل تابستان خودتان را چگونه گذراندید؟» می خواندیم. دیدارمان با دوستان تازه می شد و کتابهای نو، دفترهای نو، وسایل نو و خلاصه شور و هیجانی نو. یاد آن روز های شاد کودکی و نوجوانی و آهنگ خاطره انگیز «همشاگردی سلام» گرامی باد. امیدوارم پائیز خوشی داشته باشید.

فقر چیست؟

می خواهم  بگویم 
فقر  همه جا سر می کشد 
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست 
فقر ،چیزی را « نداشتن » است ، ولی  آن چیز پول نیست ... طلا و غذا نیست  
فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتاب های فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند  
فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد می کند 
فقر ، کتیبه سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود 
فقر ،  همه جا سر می کشد
فقر ، شب را« بی غذا » سر کردن نیست
فقر ، روز را « بی اندیشه»  سر کردن است


دکتر علی شریعتی

جان در برابر اندیشه

ای برادر تو همه اندیشه ای 

ما بقی خود استخوان و ریشه ای 

گر گل است اندیشه تو گلشنی

ور بود خاری تو هیمه گلخنی


مثنوی، دفتر دوم ابیات 277 و 278

واگن سیاه

«اما شراب خوراش دو دسته ن. یه دسته شرابو با کباب می خورن. و یه دسته که کباب ندارن، شرابو با شراب می خورن. یعنی پولداراش اول شراب می خورن و بعد کباب و پول نداراش اول شراب می خوردن و بعدم شراب. نتیجه این که پول ندارا دو برابر پول دارا خوشن


اولین باری که داستان واگن سیاه را شنیدم کلاس دوم دبیرستان بودم که معلم ادبیاتمان متنش را برایمان خواند. از آن داستانی که آنروز شنیدم چیز زیادی یادم نمانده بود. امروز بعد از سالها دوباره آن داستان کوتاه را خواندم و بسیار لذت بردم. اگر مایلید شما هم فرصت خواندنش را از دست ندهید.


http://nosratdarvishi.com/article.aspx?id=811



سی


امروز مرز سی سالگی رو گذروندم. فکر می کنم بعد از 18 سالگی مهمترین سن آدمه. سن 18 سالگی یعنی شور و نشاط و جوانی و 30 سالگی یعنی آغاز دوران پختگی و خداحافظی با دوران خامی. ورزشکاران و بخصوص فوتبالیستها اکثرا به سن سی سالگی که می رسند، کم کم به فکر خداحافظی از فعالیت حرفه ای رشته شان می افتند چرا که کارآیی آن دوران گذشته شان را ندارند. خلاصه که سن سی سالگی سال ویژه ای است که در عین افزوده شدن بر تجربه ها و مهارتها پیام  آور دوری از دوران شادابی و جوانی نیز هست. 

سالگرد ازدواجمان

ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل
ببریده‌اند بر قد سروت قبای ناز
 
زهرای نازنین! دو سال از آغاز زندگی مشترکمان گذشت و هر روز احساس زیباتری نسبت به روز قبل دارم. همیشه سلامت و برقرار باشی. 

چهارمین سالگرد

فردا چهارمین سالگرد روزیه که برای درس خوندن اومدم کانادا و چهارمین سالیه که ایران رو موقتا ترک کردم.  خیلی زمان تند می گذره. نگاهی به این چهار سال واقعا آدم رو یاد این شعر خیام می اندازه که 


این قافله عمر عجب می گذرد

دریاب دمیکه با طرب می گذرد.


4-5 ماه اول توی وینیپگ و روزهای بسیار خوبی که کنار پویان داشتم. رفیق دائمی شبها رامیار پای کامپیوتر بود. بعد هم انتقال به واترلو و همخونگی با محمد برای 2 سال. اون روزها روزهای انتظار بودش. بعد هم ازدواج و خلاصه آمدن زهرا. الان هم یک سال و نیم زندگی مشترک. چقدر زود و چقدر ساده گذشت. دنیایی تجربه و خاطره با خودش به همراه دارد. فردا یه جورایی هم سالروز تولد این وبلاگ هم هست. روزهایی پیش می اید که تصمیم می گیرم از نوشتن در اینجا دست بکشم اما اینجا شده پاتوق دوستهای قدیمی و به درد بخور که گاهی به من سری می زنند و گاهی هم با نظر دادنشون منو مورد لطفشون قرار میدن. این چیزا منو مصمم می کنه که در حد توان چیزایی بنویسم و این ارتباط رو که الان آب باریکه ایه حفظ کنم. ممنون از همه و لطفتون