شاید یک جور توفیق اجباری باشه که مجبور باشی مدت زیادی رو دور از عشقت و وطنتت و خانواده ات زندگی کنی. تو روزهایی که برای دیدن تعداد ماه هایی که مونده تا زهرا رو ببینم از انگشتهای دستم استفاده می کردم، یاد گرفتم که صبور باشم و بدونم همیشه زندگی اونجوری که ما می خواهیم پیش نمیره. یاد گرفتم که باید قدر خیلی کسان و خیلی چیزها رو دونست. کسانی که توی تمام این مدت یادت می کنند، با محبتهاشون خوشحالت می کنند و به یادت می آرن که توی بدترین سختی ها هم که باشند، قلب مهربونی دارند. حالا که تعداد روزهای مونده رو با انگشتان دو دست که نه بلکه با انگشتان یک دست هم میشه شمرد، چشم به یک سال گذشته می اندازم می بینم که بعضی روزهاش سخت گذشت اما حلا فقط می تونم لبخند بزنم. جای یک سری موها روی سرم خالی شده اما به جاش یک سری چیزهای درونی اضافه شده. فردا بعد از 324 روز به سمت تهران میرم. این وبلاگ برای دومین بار داره از مرداد رد میشه، این یعنی که من دومین سال حضورم در اینجا رو هم پشت سر گذاشتم. مدتی رو به خاطر تدارک مراسم عروسی نمی تونم بنویسم، اما دوباره شروع خواهم کرد. خیلی زود.
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق بی حد باغچه هامون رو صفا دادم
امشب تا میشد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از جدائیها، آن بی وفائیها
فردا تو می آیی فردا توی می آیی...
/embed>/embed>>/>




