شاید یه جایی واسه نوشتن خاطره ها و رخدادهایی که میشه برای بقیه تعریف کرد :) ولی خب خیلی چیزها هم توی دلمه که فکر کنم جاش امنه .
جمعه 31 خرداد ماه سال 1387 ساعت 07:42 AM

بعد از مدتها امروز چند حکایتی از گلستان خواندم. این یکی زیبا بود، اینجا می نویسم:

 

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه در آمدم. دلتنگ یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس حق آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

 

مرغ بریان به چشم مردم سیر

کمتر از برگ تره بر خوان است

وانکه را دستگاه و قوت نیست

شلغم پخته مرغ بریان است





provided by flash-gear.com