
به آخرین روزهای سال 1386 می رسیم. سال 86 علیرغم خوبی های بزرگش و یافتن زهرا و همراه شدنش به زندگی من، سال بسیار بدی بود. مرگ ناگهانی شروین عزیز به قدری درد آوره که با گذشت بیش از سه ماه از اون خاطره بسیار بد، هنوز داغ این خاطره بر دل من، خانواده و از همه بیشتر دایی مهدی مانده است. شاید این شعر شاملو را به مناسبت این نوشته آخرین روزهای «سال بد» بسیار خواندنی باشد. شعر را که بسیار دوست دارم و اولین بار با صدای پویان عزیز شنیدم را تقدیم می کنم به زهرای عزیزم.
زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتی مرگ دام نیست
چرا که یاران گمشده آزادند
آزاد و پاک....
من عشقم را در سال بد یافتم
که می گوید مایوس نباش
من امیدم را در یاس یافتم
مهتابم را در شب
و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم
گر گرفتم
زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم
چرا که زندگی سیاهی نیست
چرا که خاک خوب است
من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سال بد رسید...
و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم و شکوفه کردم
تو خوبی و این همه اعترافهاست
من راست گفته ام و گریسته ام
و این بار راست می گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود
تو خوبی
و من بدی نبودم
تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همه حرفهایم شعر شد سبک شد
عقده هایم شعر شد همه سنگینی ها شعر شد
بدی شعر شد
سنگ شعر شد
علف شعر شد
دشمنی شعر شد
همه شعر ها خوبی شد
آسمان نغمه اش را خواند
مرغ نغمه اش را خواند
آب نغمه اش را خواند
به تو گفتم :گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم
وبرف آب شد شکوفه رقصید؛ آفتاب در آمد
من به خوبی نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست،بزرگترین اقرار هاست
من به اقرارهایم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم
دلم می خواهد خوب باشم
دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم،
نگاه کن .