دست روزگار هم دستی است! هنوز که هنوز است خیلی چیزها باورم نمی شود. من، تو، ما و ...
می خوانم و می خوانم تا فراموشم نشود عاشقیت.
آمده ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم
گاهی همین روزگار چشم من را می چرخاند تا چشم بر اغیار بندم؛ اما چشم را یارای دیدن غیر تو نیست چرا که تو همه چیز و همه جایی...
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
امشب که دل من گرفته بود این شعر مولانا به دلتنگ ما صفایی داد. فرصت خواندن این غزل را در خلوت خودتان هرگز از دست ندهید.






