یه وقتایی میشه که از بی حس و حالی و بی رمقی دیگه توانت رو از دست میدی. حالا این می تونه علتهای بی شماری داشته باشه. میتونه خستگی های ناشی از روزمرگی، خستگی های روحی و خیلی چیزهای دیگه داشته باشه. بعد یکباره با شنیدن یک جمله، یا خوندن یک نوشته و یا زمزمه کردن یک شعر کلی متحول میشی و انرژی می گیری. امشب از اون شبها بود که حافظ با این غزل استثنائیش منو حسابی حال آورد.
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست
طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس