در خونه رو میبنده، پلاستیک آشغالها دستشه. میره سمت اون آشغالدونی سبزرنگ پایینتر از خودشون و کیسه آشغالها رو میندازه توش. می خواد بیاد اینور خیابون تا سوار ماشین بشه ولی چراغ راهنمایی 200-300 متر بالاتر تازه سبز شده و پشت سر هم ماشین میاد. یک نگاهی به بالا میکنه، یک نگاهی به من که پشت فرمون که حالا ماشین رو به خاطر دیدنش روشن کردم، یه سری هم به نشنانه تاسف تکون میده به خاطر اینکه محله قشنگشون چقدر شلوغ شده. چراغ قرمز میشه و میاد اینور خیابون. ماشین رو خیلی نزدیک جدول پارک کردم و بین ماشین و بوته هایی که تا کمرش ارتفاع دارند گیر میکنه. به هر زحمتی هست، در رو باز میکنه و اول صندلی رو تا اونجایی که میشه عقب میده ولی بازم پاهاش به زحمت جا میشه. کلید خونه با کیف پولش رو میذاره توی اون جایی که توی در ماشین هست که چیز میز بذاری. کفشهاش مثل همیشه برق میزنه. تی-شرت جیوردانوی سبز هم تنشه. ازش می پرسم کجا برم؟ میگه فعلا برو پایین. مثل همیشه اول صحبتها با متلک انداختن شروع میشه. اول از همه بند میکنه که خیلی پولداری. بعد هم گیر میده که زن بگیر. خلاصه نیم ساعتی که دور میزنیم و راجع به جا به هیچ نتیجه ای نمیرسیم، تصمیم میگیریم خودمون رو خسته نکنیم و میریم پاسداران رستوران ایتالیایی. چون میدونیم چی میخوایم سفارش بدیم به یارو میگیم منو هم نیار. سه تا سالاد با دو تا پیتزا و دلستر! بعد از 1 ساعت غذا و آنالیز وقایع اخیر راه می افتیم به سمت دولت و میریم جیگرکی سر دولت. اونجا چند سیخ جیگر با دوغ میزنیم و بعدش یه دور دیگه ای میزنیم و میریم غول مهربون رو میذاریم در خونه شون. آخ که غولی بد هوس کردم باهات یه بار این سیستمی شام برم بیرون. این عکسمون رو هم خیلی دوست دارم! راست میگی خاطرات پاک شدنی نیست!







